Thursday, October 4, 2007

وای به حال فرهاد، اگر از زندان، آزاد می شد!

خواب های فرهاد، در ميان هم سلولی هايش از اهميت ويژه ای برخوردار شده بود و به مرور، خواب ديدن های او به ديگران هم سرايت کرده بود و هر صبح که بيدار می شدند، هرکدامشان خوابی ديده بودند وبنا بر تجربه ای که فرهاد، درخواب ديدن و تعبير آن داشت، از او می خواستند که خواب هايشان را تعبير کند؛ خواب هائی که تعبيرشان، اکثرا خوشايند نبود؛ خصلت های پنهان شده شان بود وعقده های سرکوب شده ی جنسی، ترديدها، ترس ها، خودخواهی ها، بلند پروازی ها و .........

خواب های فرهاد، در آغاز، حامل پيامی ساده بودند که اتفاق افتادنشان در زندگی روزمره ی زندان، غير ممکن نمی نمود: مثل آمدن زندانی جديد به سلول، يا آزاد شدن زندانی ای از زندان و يا اينکه کسی، ملاقاتی داشته باشد و يا کسی را به اتاق بازجوئی خواهند برد و يا کسی را از سلولی به سلولی ديگر منتقل خواهند کرد و..... اما، به مرور، خواب های فرهاد، وضعيتت ديگری به خود گرفتند و مشخصا، اشاره داشتند به افراد بخصوصی: مثلا، مرتضی خودت را آماده کن که فردا يا پس فردا برای بازجوئی می برنت. يا مجيد، ابد می گيرد و جمال، همين روزها آزاد می شود و يا هوای عباس را داشته باشيد، چون همين روزها است که خبر بدی دريافت کند و....بعد که از خواب بيدار می شدند، به جد و به شوخی رو به فرهاد می کردند و می گفتند: فرهاد جون، ديگه چه خبر؟!

فرهاد شروع به دادن خبری می کرد که از طريق خوابی که ديده بود، به او الهام شده بود! خبرهائی که به مرور، از دايره ی زندان، فراتر رفته بود و کم کم، داشت از اوضاع و احوال سياسی و اجتماعی ای که در پيش بود، خبر می داد. به طور مثال، فرهاد خواب ديده بود که ميرزا کوچک خان جنگلی، آمده است به تهران و ريشش را تراشيده است و شده است راننده ی تاکسی ای که فرهاد، مسافر آن بود. فرهاد و ميرزا دارند با هم، گل می گويند و گل می شنفند که ناگهان، ميرزا، تاکسی را جلوی کوچه ای متوقف می کند و به سرعت پياده می شود و دوان دوان وارد کوچه می شود و لحظه ای بعد، صدای انفجار، کوچه را به لرزه در می آورد و فرهاد از خواب می پرد:

( خب! تعبيرش چه می شود آقا فرهاد؟!).

( فعلا نمی دانم. بايد منتظر شويم!).

چند روز بعد، دست نوشته ای از کتاب " جنگ شکر در کوبا"، که دست به دست گشته بود، وارد سلول آنها شد و فرهاد، در حالی که به دست نوشته اشاره می کرد، گفت:

( بفرمائيد! اينهم تعبير خوابی که ديده بودم!).

( که چی؟!).

( که اينکه اگر جنگ شکر در کوبا را می خوانيد، نبايد از خواندن کتاب هائی که راجع به نهضت جنگل هم نوشته شده است، غافل بمانيد!).

سعيد که تا آن لحظه، با خشم فروخورده و نيشخندی بر لب، در گوشه ای ساکت نشسته بود، رو به فرهاد کرد و گفت:

( تاريخ نهضت جنگل را بخوانيم که بفهميم چرا ميرزا، ريشش تراشيده بوده است؟!).

بقيه ی افراد زدند زير خنده و چون وقت هوا خوری بود، خنده کنان از سلول خارج شدند. در محل هواخوری، سعيد، فرهاد را به گوشه ای کشاند و معترضانه گفت:

( تو داری خرافات را اشاعه می دهی!).

( کدام خرافات؟).

( خواب هايت!).

( خواب، خرافات نيست سعيد. خواب ها، همانطور واقعيت دارند که زندگی).

( پس بفرمائيد سفره ی رمل و اسطرلاب را هم پهن کنيد! کتاب حافظ را هم بيار و فال بگير! اصلا چرا با قرآن استخاره نمی کنی؟!).

( اگر اين چيزها، همان کاربردی را داشتند که خواب های من دارند، حتما از آنها استفاده می کردم!).

( مثلا، خواب های تو، چه کاربردی دارند؟!).

( از آينده خبر می دهند).

( دست وردار فرهاد! پيش کولی داری ملق می زنی؟!).

( پس توهم، کولی هستی؟).

( نخير! من يک مارکسيست هستم!).

( اما مارکس، خودش يک کولی بود).

( چی گفتی؟!).

( گفتم که مارکس، خودش يک کولی بود رفيق. يک کولی!).

وقت هواخوری تمام شد و بايد به سلول بازمی گشتند. در سلول هم، به دليل حضور رضا و يعقوب، ادامه ی صحبت، ممکن نبود، چون، فرهاد و سعيد که در حقيقت، عضو يک سازمان سياسی بودند، ارتباط سازمانی خودشان را، از رضا و يعقوب که آنها هم، اتفاقا، عضو همان سازمان بودند، مخفی نگهداشته بودند. سعيد، رابط رضا و يعقوب با سازمان بود و رضا و يعقوب، از عضويت فرهاد در سازمان، خبر نداشتند.

سعيد، شب آن روز را تا نزديکی های صبح، نتوانست بخوابد. مارکس کولی، يقه اش را گرفته بود و رهايش نمی کرد. برای اولين بار بود که کسی چشم در چشم او ايستاده بود و چنان نسبتی به مارکس داده بود. نسبتی که به عقيده او، جهان باوری مارکس را واژگون می کرد. مارکس، برای سعيد، پيامبری بود که از تاريخ سر بر آورده بود و بر عليه همه ی پيامبران واپسگرا، قيام کرده بود. مارکسی که تاريخ را برون آمده از پيکار طبقاتی می دانست و مذهب را، افيون و هيچ چيز را مقدس نمی دانست و همه ی عمرش را با خرافات جنگيده بود و........ حالا، فرهاد، چنان مارکسی را، کولی ناميده بود! کولی؟! کولی ای که خواب و بيداريش را خرافات در هم پيچانده است و هر پديده ای را خدا می نامد و هر حرکتی را نشانه ی راز و رمزی که آن خدايان و اجنه و ارواح و شياطين، به وسيله ی آن راز و رمزها، بر سرنوشت بشر، حکومت می کنند؟!

فرهاد، با تعريف و تعبير کردن خواب هايش، سلول را کرده بود، عرصه ی تاخت و تاز همان ارواح و اجنه و اشباح و شياطين که تا افراد هم سلولی اش چشم بر هم می گذاشتند، به سراغشان می آمدند و در خواب ها شان، با آنها حرف می زدند و سخن از وقايعی می گفتند که در پيش رو داشتند. کار يک عده از هم سلولی هايش اين شده بود که شب ها، خواب ببينند و روزها، دور همديگر بنشينند وآنها را برای همديگرتعريف کنند و بعد هم دسته بندی کردن انواع خواب: خواب هائی که نوع آن، بستگی پيدا می کرد به اينکه در کدام گوشه ی سلول خوابيده بوده اند؛ رو به شمال بوده اند يا رو به جنوب و شرق و غرب. به شکم خوابيدن، شيوه ی شياطين بود و به پشت خوابيدن، شيوه ی پيامبران و به پهلوی چپ خوابيدن، شيوه ی چپ ها بود و به پهلوی راست خوابيدن، شيوه ی راستی ها.و..... اگرچه به شوخی و طنز می گفتند و می خنديدند، اما به جد ، گوش می کردند. ميان مارکسيست ها، بحث در گرفته بود و رسيده بودند به پای استدلالات علمی برای اثبات خرافاتی بودن فرهاد که مذهبی ها، پا به ميدان گذاشته بودند و به دفاع از فرهاد، صحبت از مذهب مافوق علم و مذهب مادون علم را به ميان کشيده بودند. با مارکسيست ها، هم عقيده بودند در رد مذهب مادون علم که همه اش خرافات است و غير علمی، اما از ديدگاه مذهب مافوق علم، الهام در هنگام خواب را، حقيقت مسلمی می دانستند که هنوز هم که هست، علم به کشف چرائی و چگونگی آن دست نيافته است و اگر هم روزی به آن دست يابد، قرآن از آن سخن گفته است، آنهم در هزار و چهارصد سال پيش، و بعد هم، آيه ای از قرآن می آوردند و به احاديثی که از پيامبر و امامان آمده بود، استناد می کردند و بحث را می کشاندند به مبارزات طبقاتی و از هابيل و قابيل می گفتند و اولين مبارزه ی طبقاتی که در قرآن آمده است و بعد هم، فرضيه ی داروين را به ميان می آوردند که هيچ منافاتی با اسلام ندارد، چرا که در قرآن مجيد آمده است که همه ی موجودات، از آب خلق شده اند و بعد، عده ای در آب شنا می کنند و عده ای به خشکی می آيند و در خشکی، عده ای می خزند و عده ای می پرند و و عده ای می چرند و......... تا می رسد به انسان که خداوند می فرمايد " تبارک الله احسن الخالقين" و....

سعيد، پررو شدن مذهبی ها را، تقصير فرهاد می دانست و مانده بود که چه بايد بکند؟!: اگر فرهاد را نمی شناخت، برخورد با او به گونه ی ديگری بود. اما، فرهاد را خوب می شناخت. فرهاد، يک مارکسيست بود و در تئوری و عمل، چه در داخل و چه در خارج از زندان، امتحان خودش را داده بود. به همان دليل هم، سعيد تا آن روز، لب به دندان گزيده بود و در مخالفت با او چيزی نگفته بود. روزهای اول، فکر کرده بود که به ميان آوردن پديده ی خواب و تعبير خواب، از طرف فرهاد، يک تاکتيک است. بازکردن سر بحث است با مذهبی ها تا در موقع مناسب، با همان شيوه و با استفاده از استدلال های خودشان، زير پايشان را خالی کند. طرح سؤال کند و تخم شک را در سينه بی موج آنها بکارد و ناگهان در يک لحظه ........ اما، نه تنها چنان لحظه ای فرا نرسيده بود، بلکه در نهايت به ميرزا کوچک خان جنگلی رسيده بود که ريشش را زده است وشوفر تاکسی شده است و بعد هم ربط دادن آن مزخرفات، به جنگ شکر در کوبا!

بارها، رضا و يعقوب، سعيد را به گوشه ای کشانده بودند و از او خواسته بودند که هرطور شده است، بايد جلوی اشاعه ی افکار خرافی فرهاد گرفته شود؛ گفته بودند که اين دود و دمی که فرهاد به راه انداخته است، نه تنها دارد همه ی بچه های سلول را کرخت و بی حس و خيالاتی می کند، بلکه از شکاف در سلول، دارد به سلول های ديگر هم نفوذ می کند؛ همه دارند خواب می بينند. حتی توی بيداری! از آنجائی که سعيد، زودتر از رضا و يعقوب به آن سلول آمده بود، بارها از او در باره ی فرهاد سؤال کرده بودند که چقد ر او را می شناسد و سعيد هم جواب داده بود که همانقدر که شما، او را می شناسيد. و آنچه رضا و يعقوب و ديگر هم سلولی های فرهاد، به غير از سعيد، در مورد فرهاد می دانستند، همان بود که بارها، از زبان خود فرهاد، در مورد خودش شنيده بودند که گفته بود: اهل سياست نيست. دانشجوی سال سوم پزشکی بوده است که به جرم واهی شرکت در تظاهرات، دستگيرش کرده اند و به آنجا آورده اند. تا آن لحظه، در برخوردهای گهگاهی هم که بين رضا و يعقوب با فرهاد پيش آمده بود، سعيد ميانه را گرفته بود و به نعل و به ميخ زده بود و نگذاشته بود که قضيه، به جاهای باريک بکشد و کم کم، خودش به همان نقطه ای رسيده بود که رضا و يعقوب، قبلا به آن نقطه رسيده بودند. يعنی، ضرورت برخوردی تند و مستقيم با فرهاد!

سعيد، هر کاری که می کرد، خوابش نمی برد. تصوير مارکس کولی، هی جلوی چشم هايش ظاهر می شد و هی ملق می زد و غش غش به او می خنديد و سرانجام، نفهميد که در حين کدام ملق مارکس کولی بود که خواب، او را بلعيد تا صبح که بيدار شد و چشمش به فرهاد افتاد، رفت به طرفش و گفت:

( آنقدر خواب و خواب و خواب کردی که ما را هم به دام خواب ديدن انداختی!).

فرهاد لبخند زد و گفت: ( چطور؟!).

يعقوب و رضا، گوش تيز کردند و خودشان را به سوی سعيد و فرهاد کشاندند. سعيد سکوت کرد وتعريف کردن خوابش را برای فرهاد، گذاشت برای وقت هواخوری.

سعيد خواب ديده بود که در خانه ای تيمی، با جمشيد و چند نفر ديگر از رفقای سازمانی اش، نشسته اند که ناگهان، مارکس، با همان هيبت پيامبرانه اش، با کشکولی و تبرزينی در دست، به همراه ميرزا کوچک خان جنگلی، سراسيمه وارد اتاق شدند و مارکس، ياهو و يا حق گويان، رو به آنها کرد و گفت: ( فورا بايد اين خانه را تخليه کنيد! چون، دارند کولی ها را جمع می کنند که ببرند و تحويل آشويتس بدهند. ياالله!).

سعيد، رو به مارکس می کند و می گويد: ( آخه اين چه ربطی به ما دارد؟!).

مارکس با تبرزينش، فرياد زنان و الله و اکبر گويان، به سوی سعيد حمله می کند و..... سعيد از خواب می پرد.

خوابش را که برای فرهاد تعريف می کرد، خودش خنده اش گرفت و گفت:

( توی خواب، انگشت به دهان به مارکس خيره شده بودم و نمی دانستم که بايد بترسم يا بايد بخندم؟!).

فرهاد، اما نه تنها از خواب سعيد، خنده اش نگرفت، بلکه با چهره ای سخت در هم رفته، سرش را پائين انداخت و لحظه ای به همان حالت ماند و بعد، سرش را بالا گرفت و اطرافش را با احتياط از زير نظر گذراند و تا آنجا که سوء ظنی بر نينگيزاند، خودش را به سعيد نزديک کرد و گفت:

( هر جور هست، بايد فورا به جمشيد خبر بدهی که خانه، زير ضربه است).

سعيد، خنده اش را فروخورد و گفت:

( چه ربطی دارد؟!).

( فرصت جر و بحث کردن ندارم. جان جمشيد و بقيه ی بچه ها در خطر است. خانه را بايد فورا، تخليه کنند!).

در همين لحظه، يکی از زندانی ها، به طرف آنها آمد و فرهاد، موضوع صحبت را عوض کرد و بعد هم، وقت هواخوری به پايان رسيد و بايد به سلول باز می گشتند. در سلول هم، هرچه فرهاد، با حرکات چشم و سر و گردن و دست و پا، به سعيد اشاره کرد که برود و کار را شروع کند، اما سعيد نه تنها وقعی به او نگذاشت بلکه با کلافگی از جايش برخاست و به گوشه ای رفت و و پشت به فرهاد نشست و به ديوار رو به رويش خيره شد.

سعيد، مانده بود که چه بايد بکند. اگر يک در مليون هم، پيشبينی فرهاد، درست در می آمد، مسئوليت اش، بر شانه ی او بود. چون، رابط داخل زندان با بيرون، خود او بود. او بود که رابطين ديگر را می شناخت. ولی، از طرفی هم، کاری که فرهاد از سعيد می خواست، کار ساده ای نبود. تخليه ی فوری يک خانه ی امن و جستجو برای پيدا کردن خانه ی امن ديگر؟! آنهم در شرايطی که سازمان به دليل ندانم کاری های يکی از اعضاء، دچار آسيب غير قابل ترميمی شده است؟! نه. اين از محالات است. اما، برای عضوی از اعضای يک سازمان چريکی، چيزی بنام محال نبايد وجود داشته باشد و بايد، در صورت لزوم، آماده باشد که هرغير ممکنی را، ممکن کند! بسيار خوب! اما مگر واقعا، چه لزومی پيش آمده است که خودم را به آب و آتش بزنم تا به جمشيد خبر بدهند که بايد خانه را تخليه کند؟! آيا همان تعبيری که فرهاد از خواب اجغ وجغ من کرده است، لزوم چنين عمل خطرناکی را توجيه می کند؟! تازه، اصلن می گيرم که بدنه ی سازمان، سوراخ نشده است و هيچ خطری هم، اعضای بيرون را به هنگام جا به جا شدن، تهديد نکند! مگر خود همين خبر رساندن به جمشيد، کار ساده و بی خطری است؟! نه. حد اقل آدم بايد چند تا حمام و هواخوری و دستشوئی رفتن را، سرمايه گزاری کند تا بتواند در لحظه ای مناسب، آن آدم مناسب ديگر را ببيند و خبر را به او برساند و بعد هم، با احتمال بسيار ضعيفی اميدوار باشد که از طريق فرد رابط، خبر به جمشيد برسد و.......و انجام يافتن همين عمل، يعنی يک هفته کار متمرکز کردن و حساب ثانيه ها را داشتن و گوش به زنگ بودن و....... تازه، همه ی اين برنامه ريزی ها در صورتی عملی است که در زندان، همه چيز به همان روال هميشه گی پيش برود و........... ( خب! آقا سعيد، داشتی توی حياط می گفتی که داداشت افتاده است توی خرج، چون بايد خونه شو تخليه کنه!). صدای فرهاد بود که از گوشه ی ديگر سلول، سعيد را مخاطب قرار داده بود! اما سعيد چنان غرق افکار خودش بود که فکر کرد صدای فرهاد، از طريق بلند گوی زندان دارد پخش می شود. صدای فرهاد از بلند گوی زندان؟! به جائی که فرهاد نشسته بود، نگاه کرد. فرهاد با لبخندی برلب، به گونه ای که ديگران متوجه نشوند، به سعيد چشمک زد و گفت: ( داداشت. منظورم خونه ی داداشته!).

سعيد که يکه خورده بود، بی اراده گفت: ( کدوم خونه؟!).

فرهاد، دوباره چشمک زد و با خونسردی گفت: ( خونه ی داداشت! همان خونه ای که سقفش داره چکه می کنه و بايد فورا تخليه کنه و گرنه ........).

سعيد که تازه دوهزاريش افتاده بود، متوجه شد که فرهاد، دارد راجع به همان مسئله ی زير ضربه بودن جمشيد و بچه ها، گوشه می زند که چرا او نمی رود و برای خبر رساندن به جمشيد دست به کار نمی شود. منتهی، چون در سلول، ميان جمع، امکان صحبت نيست و از ايما و اشاره هايش هم، نتيجه ای نگرفته است، حالا برای امکان ادامه صحبتش، داستان خانه ی برادر او را از خودش ساخته است و اوهم برای گفتگو با فرهاد، چاره ای جز پيروی از زبان سمبوليک همان داستان ندارد. پس، با عصبانيت فروخورده ای، خودش را به فرهاد نزديک کرد و گفت: ( آره! داداشم می خواد خونه شو تخليه کنه، اما امکان نداره. چون، اولا توی چله ی زمستونه و هوا، بس ناجوانمردانه سرد است! ثانيا، داداشم، قضيه ی خونه رو با يکی از دوستاش که مهندس ساختمانه، در ميون گذاشته و مهندسه، رفته و خونه رو ديده و گفته که خونه، خونه ی خيلی محکميه. گفته که توی اين چله ی زمستون به اين سردی و يخبندونی که هست، تکون بخوری تا خرخره رفتی زير قرض. داداشم بهش گفته که آخه خواب ديدم که سقفش اومده روی سرم! مهندسه گفته: بابا ای والله! ما را از سر کارمون، اون هم وسط روز کشوندی آوردی اينجا که بگی خواب ديدی؟! خب می رفتی پيش آخوند محله تون و ازش می خواستی که خوابتو برات تعبير کنه! من که آخوند نيستم. من مهندس هستم و سر و کارم با اعداد و ارقامه. با علم و منطقه! من ميگم که اين خونه، سر پاش ايستاده و هيچ خطری هم تهديديدش نمی کنه. تمام! ).

فرهاد لبخدی زد و گفت: ( به نظر من، مهندسه بی خود گفته! اونجوری که تو برای من تعريف می کردی و می گفتی که سقف خونه، چکه می کرده و يکی از چوب های سقفش هم، ترک خورده بوده، خب معلومه که ترس داداشت بی جا نبوده. من می گم که سقف خونه، رو سر داداشت مياد پائين! تو چی ميگی؟!).

( نکنه که تو هم مثل داداشم، خواب نما شدی؟!).

(. آره. اتفاقا، ديشب داشتم خواب خونه ی داداشتو ميديدم که خراب شده رو سرش. خواب های منهم که ميدونی رد خور ندارند. بهتره که هرچه زودتر به داداشت خبر بدی که خونه شو تخليه کنه! حالا می خوای به خواب های من اعتقادی داشته باشی يا نداشته باشی. اگه، اين خوابی که ديده ام، يک در مليون هم درست باشه، اونوقت، مسئول مرگ داداشت و زن و بچه هاش، تو هستی. تمام!).

( باشه. اگه خواب تو درست در اومد، من هم اسمم رو عوض می کنم!).

( در آنصورت، يه اسم جديدی برات دارم).

( چه اسمی؟).

( قاتل.).

در طول گفتگوی فرهاد و سعيد، ديگر هم سلولی ها که به آنها چشم و گوش سپرده بودند تا شايد بالاخره چيزی از گفتگوی آنها، دستگيرشان بشود، وقتی فرهاد کلمه ی قاتل را به کار برد و سعيد، از شنيدن آن کلمه، خون توی صورتش دويد، سکوت سنگينی درون سلول خسبيد و بعد، تکه پاره شد و خزيد توی گوش ها و چشم های ناظران بر آن بحث و سؤالی شد، پشت پيشانی هر کدام از آنها که واقعا، قضيه از چه قرار است؟! فرهاد و سعيد که داشتند دوستانه با هم صحبت می کردند، چطور شد که يکدفعه، صدای فرهاد، درشت شد و به سعيد گفت: قاتل و سعيد هم بهش برخورد و از عصبانيت، خون توی صورتش دويد؟!

رضا، اولين فردی بود که طاقت نياورد و رو به سعيد کرد و با نگاهی که فقط سعيد، معنای آن را می دانست، گفت: ( قضيه چيه سعيد! داريد شوخی می کنيد؟!).

سعيد که حالا، خون جمع شده ی توی صورتش، ريخته بود توی گلويش و صدايش را به لرزيدن واداشته بود، گفت: ( آره. شوخی می کرديم، ولی ديگه قرار نيست شوخی کنيم! آقا بسکه هی خواب هاشو تعريف کرد و من هم خنديدم، حالا خيال ورش داشته و داره برای من، تعيين تکليف می کنه!).

يعقوب هم که از روز اول، منتظر چنين موضع گيری ای از طرف سعيد ، نسبت به فرهاد وخوابهای فرهاد بود، فرصت را غنيمت شمرد و به پشتيبانی از سعيد، رو به فرهاد کرد و گفت: ( والله، اگه راستشو بخوای، با اين خواب ها و تعبير کردن خوابهايت، توی اين سلول، ديگه حالی برای هيچکدوم ازما نگذاشتی!).

فرهاد گفت: ( خواهش می کنم جمع نبند! از طرف خودت حرف بزن و بگذار که ديگران هم.....).

رضا پريد توی حرف فرهاد و گفت: ( به نظر من هم، يعقوب راست ميگه. باباجان! مارو خفه کردی بسکه از خواب و خواب ديدن حرف زدی. حالا، اگرهم مبارز و سياسی نبودی، به قول خودت که ميگی، تحصيل کرده هستی. سال سوم پزشکی بودی، آخه اين خرافات ديگه چيه که به خوردمون ميدی؟!).

فرهاد رو کرد به ديگرهم سلولی هايش و گفت: ( نظر شما چيه؟!).

ميان هم سلولی هائی که فرهاد مخاطبشان قرار داده بود و نظرشان را پرسيده بود، چند نفری هم از مذهبی ها بودند که چون بوی يک موضعگيری ايدئولوژيک به دماغشان خورده بود، اول به همديگر نگاه کردند و بعد هم يکی از آنها گفت: ( البته، قضيه ی خواب ديدن فرهاد را دوجور می شه ديد. يکی آنکه نبايد خواب هاشو تعريف و تعبير کنه، چون يک کسی دوست ندارد که مدام حرف خواب و تعبير خواب بشنوه، خب، درسته و نبايد سلب آزادی از ديگران بشه. اونوقت می شه که از فرهاد بخواهيم که راجع به خوابهاش، يواشکی با کسانی حرف بزنه که اينجور موضوع هارو دوست دارند. اما، اگر قراره که با خواب و تعبير خواب، برخورد ايدئولوژيک بشه، خب آنهم يک جور سلب آزادی از فرهاده! بنابراين، می شه نشست و روی اينجور چيزها بحث کرد. بالاخره بعضی ها هم هستند که ممکنه نظر ديگه ای داشته باشند و حتی معتقد به چيزهائی باشند که به نظر بعضی خرافات به حساب می آيد! اصلا چرا رای نگيريم؟!

فرهاد گفـت: ( نيازی به رای گرفتن نيست. من از حق خودم می گذرم و ديگه راجع به خواب صحبتی نمی کنم. از سعيد و ديگران هم، به خاطر اينکه تا به حال، رعايت حالشان را نکرده ام، معذرت می خواهم).

بعد هم، بقيه ی افراد، از سعيد و فرهاد خواستند که صورت همديگر را ببوسند و به اين طريق، دعوای فرهاد و سعيد، فيصله يافت، اما هنوز علت دعوا، به جای خودش باقی بود تا آنکه حدود يک هفته بعد، در ساعت هواخوری، سعيد خودش را به فرهاد نزديک کرد و گفت: ( ترتيب قضيه رو دادم. قرار شده، خونه رو تخليه کنند. اتفاقی براشون بيفته، مسئولش تو هستی!).

فرهاد گفت: ( اگر همان روزی که بهت گفتم، خبرو بهشون می رسوندی، مسئوليتش با من بود، نه حالا!).

سعيد گفت: ( دستور تخمی تورو اجراء کردم، حالا يه چيزی هم، بدهکار شدم؟!).

فرهاد جواب نداد و از سعيد دور شد و به گوشه ی ديگر حياط رفت. به سلول هم که بازگشتند، از چشم در چشم هم انداختن، پرهيز می کردند و سعی می کردند که گزکی به دست همديگر ندهند.

چند روز بعد، در ساعت هواخوری، به سعيد خبر رسيد که جمشيد و يک نفر ديگر از اعضای گروهشان، به هنگام جا به جائی، در درگيری با مامورين، کشته شده اند. سعيد با شنيدن خبر، شروع کرد به دويدن و تا پايان هواخوری، هی دويد و دويد و دويد. وقتی به سلول بازگشتند، رفت طرف فرهاد و گفت: ( خوابت تعبير شد جناب! خونه آمد پائين و دوتا از داداشام، زير هوار رفتند و کشته شدند!).

فرهاد گفت: ( خب. پس وقتشه که اسمتو عوض کنی!).

سعيد، به ناگهان، کنترل خودش را از دست داد و با سرش کوبيد توی صورت فرهاد. فرهاد سرش گيج رفت و افتاد روی زمين و از دو سوراخ دماغش، خون فواره زد. ديگران با ديدن آن صحنه، خودشان را به فرهاد رساندند و دور او را گرفتند تا کمکش کنند و يکی شان گفت: ( بازچی شده؟! شما که با هم آشتی کرده بوديد؟!).

فرهاد همچنانکه کف دست هايش را کاسه کرده بود و جلوی دماغش گرفته بود که خون روی زمين نريزد، گفت: ( هيچی! سعيد عصبانی است، چون دوتا از داداش هاش زير آوار موندند و کشته شده اند. حالا احساس گناه می کنه که چرا بعد از اون خوابی که من ديده بودم و تعبيرش را به او گفته بودم، نرفته و زودتر به داداشهاش خبرنداده که از اون خونه بيان بيرون!).

سعيد رو به فرهاد فرياد زد و گفت: ( خفه شو مرتيکه!).

بعدش هم، رفت به طرف ديوار و از عصبانيت، پيشانی خودش را محکم کوباند به تيزی ديوار. پيشانی ترک خورد و خون، فوران زد. فرياد سعيد که نگهبان ها را کشاند بود به طرف سلول، وقتی که از سوراخ در نگاه کردند و و خون را ديدند، در را بازکردند و به درون آمدند و يکی از آنها گفت: ( چی شده که باز به جون همديگر افتادين؟!).

يکی از هم سلولی ها گفت: ( داشتند شوخی می کردند سرکار. کشتی می گرفتند).

هم سلولی های ديگر هم حرف او را تاييد کردند. يکی ديگر ازنگهبان ها گفت: ( شوخی هايشان هم، به شوخی آدم ها نرفته است!).

نگهبان ديگر گفت: ( کيل جوشان را بايد کم کرد).

بعد هم، بردنشان بيرون و زخم هايشان را پانسمان کردند و برشان گرداندند به سلول. پای سعيد که به سلول رسيد، رو کرد به ديگران و گفت: ( تا وقتی که توی اين سلول هستم، دوست ندارم کسی در باره ی اتفاقی که بين و من و فرهاد افتاده، از من سؤال کند).

فرهاد هم حرف او را تأييد کرد و ديگران هم توافق آنها را بر سر يک خواست مشترک، نشانه ی آشتی دانستند و ظاهرا، قضيه فيصله پيداکرد، اما رضا و يعقوب که کنجکاويشان تحريک شده بود، از آن روز به بعد، هروقت چشم و گوش نامحرمان را دور می ديدند، با سؤالهای ريز و درشتی که از سعيد می کردند، می خواستند که دل و روده ی قضيه را در آورند. سعيد هم برای دور کردن آنها از اصل قضيه، چنان شاخ و برگی به داستان خانه و زير آوار ماندن دو برادرش می داد که به مرور، خودش هم باورش شده بود که واقعا، خانه ای در کار بوده است و برادرهايش هم، زير آوار جان سپرده اند، در حالی که در واقعيت، او برادر و خواهری نداشت و تنها فرزند خانواده اش بود.

سعيد، پس از کشته شدن جمشيد، وضعيت فرهاد را، بخصوص ماجرای خواب های او را به سازمان گذارش داد و از آنها، کسب تکليف کرد که در چنين اوضاع و احوالی، شيوه ی برخورد او با فرهاد، چگونه بايد باشد؟ دستوری که از طرف سازمان دريافت کرد، اين بود که فعلا رابطه اش را با فرهاد قطع نکند و او را زير نظر داشته باشد تا تکليف فرهاد را روشن کنند! سعيد هم، بدون آنکه از دستور رسيده از طرف سازمان با رضا و يعقوب، سخنی بگويد، به طريقی به آنها فهماند که فرهاد آدم مشکوکی است و بايد او را زير نظر داشته باشند، اما تا آنجا که ممکن است، از نزديک شدن به او پرهيز کنند! به اين طريق، سوء ظن نسبت به فرهاد، به ديگر هم سلولی ها هم سرايت کرد و از طريق آنها، به سلول های ديگر و بعد هم به خارج از زندان. فرهاد، در داخل و خارج از سلول، تنها شد. تنهائی يی که برای بيرون آمدن از آن، هيچگونه تلاشی نکرد تا تقريبا، دو ماه از آن واقعه گذشته بود که يک روز صبح، هم سلولی های خود را مخاطب قرار داد و گفت: ( ديشب ، دوتا خواب ديده ام. خواب اول را برايتان تعريف نمی کنم و فقط بدانيد که تعبيرش اين است که به زودی آزاد می شوم. در عوض، خواب دوم را، برايتان تعريف می کنم، ولی تعبيرش را می گذارم به عهده ی خودتان!).

و چون ديد که کسی به او محل نمی گذارد، لبخندی زد و رفت و در گوشه ای نشست و همانطور که به ديوار رو به روی خودش خيره شده بود، گفت: ( خواب ديدم که ديوارهای زندان، چنان نازک شده اند که می توانستيم، بيرون زندان را که دريائی پر از آمواج آدمی بود، ببينيم. امواجی که ناگهان به حرکت در آمدند و درهم فرورفتند و شدند، يک موج بزرگ؛ موجی که بالا آمد وشد، يک غول؛ غولی از يخ که چون به راه افتاد، ما فقط می توانستيم پاهای او را ببينيم. و ديديم که پايش را کوباند به ديوار شيشه ای زندان. ديوار فرو ريخت. ما آزاد شديم. خورشيد، از پشت شانه ی غول يخی، بالا آمد. غول شروع کرد به آب شدن و........ شد، يک دريا. دريا شروع کرد به بخارشدن و..... شد، يک کوير. درون کوير، پر از آدم بود. مليون ها آدم. همه مشغول کار بودند. کارشان، ساختن آجرهای گلی بود. آجرها را می گرفتند جلوی خورشيد تا خشک شود و بعد، آنها را روی هم می چيدند تا ديواری شود و....... همينطور ديوار بود که بالا می آمد. ما هم ميان همان آدم ها بوديم. ناگهان، صدائی از همه جا آمد که می گفت: " به چه کاری مشغوليد؟!" کسی جواب داد: " به کار ساختن زندان!". صدا گفت: " زندان برای چه ؟!". کسی جواب داد: " برای زندانيانی که در راهند". صدا گفت:" جرمشان چيست؟!". کسی جواب داد: " نمی دانيم!". من، آجری را که در دست داشتم، به زمين انداختم. يکی از شما ها هم که حالا به خاطر نمی آورم که کداميک بوديد، آجری را که در دست داشت، به زمين انداخت و از خواب بيدار شدم).

فرهاد، سخنش که به پايان رسيد، از جايش برخاست و چند دقيقه ای همانطور که بی هدف در سلول قدم می زد، گهگاهی می ايستاد و گوش تيز می کرد و به در سلول خيره می شد تا..... آنکه همزمان با يکی از آن گوش تيزکردن ها و خيره شدن ها، در سلول بازشد. دو تا مأمور به درون آمدند. از فرهاد خواستند که وسائلش را جمع کند و با آنها برود. فرهاد در سکوت، وسايلش را جمع کرد و به همراه مأمورين، از سلول خارج شد.

يک هفته بعد، درزندان پيچيد که فرهاد را به زندان ديگری منتقل کرده اند و در آنجا، در زير شکنجه به شهادت رسيده است!

توضيح:

اين داستان، صد در صد، حقيقت ندارد. سايه روشنی از اين واقعه را، در سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار که برای تحقيق در باره ی تئاتر خراسان، چند روزی را در مشهد، ميهمان يکی از دوستان قديمی ام بودم، با او به قهوه خانه ای رفتيم و در آنجا، از زبان قهوه چی شنيدم که می گفت: ( يک روز، امير پرويز پويان که به همراه دوستش، فرهاد، به قهوه خانه آمده بودند، بر سر موضوع خواب و تعبير خواب، دعوايشان شد و از آن به بعد، دوستيشان بهم خورد تا سال ها بعد که چند شب قبل از آنکه، پويان به شهادت برسد، فرهاد خواب کشته شدن او را می بيند، اما هر کاری که می کند، دسترسی پيدا نمی کند که پويان را آگاه کند. پس از به شهادت رسيدن پويان، حال فرهاد، دگرگون می شود و بعد از آنهم غيبش می زند تا..... آنکه او " قهوچی"، خبر کشته شدن فرهاد را از زبان شاعری که در گذشته ها، با پويان و فرهاد، به همان قهوه خانه می آمده اند، می شنود. شاعر در آن شب، سياه مست بوده است و زارزار گريه می کرده است و اين شعر را با لهجه ی مشهدی می خوانده است:

" گوله، گوله ی برنو بو ننه -- امير پرويزم، د خو بو ننه".

" پسر عموی نامردش ننه -- گوله زده بر جگرش ننه "

" گلوله، گلوله ی برنو بود مادر--- امير پرويزم، در خواب بود مادر".

" پسر عموی نامردش مادر ---- گلوله زده است برجگرش مادر".

Tuesday, August 14, 2007

علی معلم و بچه های مسجد پائين


توضيح:

آنچه در زير می آيد، روايتی از انقلاب است که از قول راوی ای " غيرحقيقی و حقوقی" بنام علی آقا، روايت شده است و در سال 1992 در مجموعه داستان " تابستان شاد" به چاپ رسيده است. از آن زمان تا اکنون، روايات گوناگون ديگری در باره ی انقلاب، از سوی تعدادی از " علی ها " ؛ از جمله " علی تاجدار" و "علی عمامه ای " و " علی يوف " و " علی کراواتی " و " علی خارجه" و " علی بی مخ " و " علی با مخ" و علی های ديگری، به چاپ رسيده اند که يا خوانده ايد و يا وصف شان را از ديگران شنيده ايد. من، آن روايت ها را که خواندم، دو باره به فکر روايت علی آقا افتادم که حدود ده سال پيش، به من گفته بود و من هم نوشته بودم. علی آقائی که از خيال آمده بود و در خيال روايتش را تعريف کرده بود و بعد هم با خيال رفته بود. در آن روايت، علی آقا ازعلی های ديگری نام برده بود که مثل خودش و روايتش از انقلاب، برای من، واقعيت خارجی اجتماعی و تاريخی نداشتند. با به بازار آمدن روايت های بعدی، به اين فکر افتادم که نکند علی آقا و روايتش از انقلاب هم، مثل راويان ديگر و روايت هايشان، وجودی خارجی اجتماعی و تاريخی داشته است و من از آن بی خبر بوده ام. به هر حال، اين شما و اين هم روايت علی آقا از انقلاب. و همين جا عرض کنم که به هنگام شنيدن روايت، بارها، بقض راه گلويم را می بست و هنوز هم که هست نفهميده ام که دليل آن بقض کردن ها، دلسوزی به حال خودم بود و يا به حال انقلاب و يا به حال خود علی آقا! چرا به حال علی آقا؟! چون، - اميوارم به کسی بر نخورد - نيک نظر کنيم ، علی آقا هم از "خود " ما است!

با خودم گفتم که حتما مشتری نونوائيه. ولی ديدم که نه. چون نونوائی اون ساعت ها ديگه می بنده. گفتم شايد مشتری خودمون باشه. ولی مشتری های ما، اون ريختی نبودن. درد سرت ندم. تو دلم افتاد که طرف باس يه کاره ای باشه. منظورمو که می فهمی؟! صداش کردم و گفتم: آی عمو! کاری داشتی؟!

گفت: گفتم که گشنمه!

راس می گفت. يه ساعت پيش بود که ديده بودمش. رفته بودم که کارمو انجام بدم و برگردم. طول کشيده بود و او هنوز همونجا سيخکی کنار در واستاده بود. گفتم: بهشون گفتم که بهت بدن.

گفت: چی؟!

گفتم: نون ديگه!

تليفون زنگ زد. باس می رفتم ورش می داشتم. اين روزها که کارگرها، سرشون با کونشون بازی می کنه. همه چی به تخمشونه. راه افتادم که برم. داد زد و گفت: کجا؟!

گفتم: می رم تليفونو ور دارم!

گفت: بی خود! اول، اون قولی که دادی عمليش کن، بعدش برو دنبال تليفون.

تو دلم گفتم، عجب آدم پر روئيه! تو همين موقع بود که يکی از کارگرها – گمونم، اسمش علی بود – از راه رسيد. تا چشمش به يارو افتاد، يه دفعه، پخی زد زير خنده. گفتم: چرا می خندی پسر؟!

گفت: آخه اوستا! گردنشو نيگا کن. از اون سالها، کلفت تر شده که باريک تر نشده!

سرش داد کشيدم و گفتم: برو بچه! برو سر کارت. پرروئی نکن! برو بيچاره را راش بنداز!

تليفون همينجور زنگ می زد. علی رفت و من هم دويدم تليفونو وردارم که ديدم قطع شد. برگشتم و به يارو گفتم: ديدی چه جوری مشتری مارو پروندی!

يارو گفت: کدوم مشتری؟!

گفتم: - تليفون ديگه!

گفت: از کجا معلوم که مشتری بود؟! شايد هم طلبکار بود! يه ساعته که منو هميجوری توی جز گرما ، با لب تشنه، نيگه داشتی. شمری؟!

تا اينو گفت، يهو دلم ريخت پائين و با خودم گفتم، يا ابوالفضل! بعدش هم داد زدم و گفتم: پسر. يه ليوان آب هم براش بيار. يادت نره!

می خواستم برم توی دفتر، ولی پاهام پيش نمی رفت. خودمو کشوندم توی سايه و رفتم تو بحر يارو. با خودم گفتم که تا علی برگرده، يارو رو يه خورده نيگا کنم. به نظرم اومد که قيافه اش، همچين بگی و نگی، يه خورده آشنا ست. خب، آشنا هم که باشه، باس بيرزه. فوت و فن کاره جون تو. مشتری برای ما، مشتريه. حالا می خواد بفروشه، می خواد بخره. کار ما ، خريد و بفروشه. برامون فرقی نمی کنه. يه چيزی تو کله ام بهم گفت، يه فی بزنم ببينم چند ميرزه. فی زدم. نمی ارزيد. تو چنون احوالاتی به مفت هم نمی ارزيد. فقير و بيچاره اند ديگه. گدان. از اينها زيادند. شب های جمعه بيشتر. ساعتمو نيگا کردم. تا وقت اومدن گداها، يکی دو ساعتی مونده بود. توی همين خيالات بودم که علی اومد. ليوان آب هم دستش بود. داد به يارو و يارو هم، به يک چشم هم زدن، ريختش توی خندق بلا. تو همون فاصله، علی خودش کشوند بغل گوش من و گفت: مالی نيس اوستا. داری زيادی وقت صرفش می کنی!

ديدم راس می گه. برای همين هم راهمو کشيدم و رفتم طرف دفتر. پامو که گذاشتم تو، باز جوش آوردم. صد دفعه با خودم شرط کرده بودم که ديگه جوش نيارم. آخه، آدم عاقل که جوش نمياره. عصبانی نمی شه. ولی باور کن که ديگه کارد به استخونم رسيده بود. خب، اگه اون الان توی دفتر بود، اقلا، می تونست گوشی تليفونو ورداره – شريکمو ميگم – حالا، کار ديگه ای هم که از دستش برنميومد، اقلا می تونست ببينه کيه؟! طلبکاری، بدهکاری، مشتری ای، کسی! صد دفعه بهش گفته بودم که داداش من، اگه نمی کشی، خب بذار زمين. کاسبی اين چيزها رو ور نمی داره. بهتر از تو نباشه، آدم خوبی بود. نمی گم بد بود، ولی کاسب نبود. ازش می پرسيدم، آخه چه مرگته؟! می گفت، نمی دونم. آخه، نمی دونم هم شد حرف؟! نه آقاجون. به قول علی، بعضی آدم ها، هميجوری که از شکم ننه شون در ميان، پيزيشون گشاده. خب، اشکال اونهم، همين بود ديگه. توی اين کاری که ما هستيم، دووم آوردنش، خيلی گرده می خواد. آدم باس حساب همه چيزشو بکنه. مثلا، خيلی ها همينجوری انگشت به دهن مونده بودن که چطوری من تونسته بودم در عرض چند سال، با هيچ و پوچ، يه همچو کاری رو سرپا نيگهدارم. خب، حالا می گيريم که همه اش هم هيچ و پوچ نبوده، ولی پولی هم نبود که آدم بهش بگه پول. پول، حيوونيه که تا به دست آدم نرسيده، جون نداره. دست آدمه که به اون جون ميده و اينور و اونورش می کنه. کمش می کنه. زيادش می کنه. خودت که دستت توی کاره........... داشتم چی می گفتم؟! آره......، داشتم راجع به شريکم می گفتم. جون تو، دلم آتيش می گرفت وقتی می اومدم اينجا و می ديدم جا تره و بچه پيداش نيست. می ديدم که باز گذاشته و رفته. همه اش تقصير اين دل صاحب مرده ام بود. هرچی که می کشم، از دست اين بی همه چيز می کشم. نشسته بودم همين گوشه و سرم به کار خودم بود. درسته که صبح کله ی سحر می اومدم و شب هم تا بوق سگ کار می کردم، ولی عوضش می ساختم. حسابی هم می ساختم. تا اينکه سر و کله ی اون آقا پيدا شد - شريکمو می گم - اخلاق غريبی داشت. يه روز علی شاگردم اومد تو دفتر و گفت: اوستا شريک نمی خوای؟

خيال کردم باز داره شوخی می کنه. آخه از اين کارها می کرد. بعضی وقت ها که می رفتم تو لب، می اومد و يه جوری گيرمو واز می کرد؛ با متلک گفتن، با قصه تعريف کردن. حتی دروغ گفتن. بعضی وقت ها، واقعا از اون دروغ های شاخداری می گفت که آدم، عوض چهارتا شاخ، هشت تا شاخ در می آورد. گفتم: چی شده علی! باز دوباره از اون دروغ ها؟!

گفت: نه جون اوستا! اين دفعه، راست راسته.

گفتم: نکنه که باز، خاطر خواه جديدی پيدا کردی؟!

گفت: نه جون اوستا!

گفتم: پس چی؟!

گفت: يارو الان توی کارگاهه. ميگه دوست داره همينجوری توی اين کار شريک بشه. بچه ها هم دورش جمع شدن و حسابی گرفتنش.

گفتم: برو ورش دار بيارش اينجا.

گفت: می خوای شريک بشی اوستا؟! مالی نيس!

گفتم: برو بچه! برو پر روئی نکن!

هنوز سيگارو روشن نکرده بودم، يارو رو آورد تو دفتر. چشمم که به کراواتش افتاد، خوشم نيومد. يارو اونجا نشست و علی هم دم در واستاد. بهش گفتم: بدو برو دوتا چائی وردار بيار.

گفت: آقا، چائی نمی خورن اوستا. تو کارگاه، تعارفشان کرديم.

يارو خنديد و گفت: تو کارگاه نه. ولی اينجا می خوريم. چرا نمی خوريم؟!

علی هم خنديد. بهش گفتم: بدو پسر. بدو دوتا چائی وردار بيار. اون نيشتم ببند!

گفت: چشم اوستا!

تا علی چائی رو بياره، ته و توی کار يارو رو در آوردم. اتفاقا، اسم يارو هم علی بود. می گفت، بيست و هفت سالشه. هفت کشورو گشته. هفت تا زبونو بلده. هفت بار مکه رفته. کربالا که بی حساب. از نشونی هائی که می داد، معلوم شد که هم محله بوديم. سال وبا که ميشه و شهرو قرنطينه می کنند، يارو يه جوری سوراخی پيدا می کنه و می زنه به چاک. حرفهامون حسابی گل انداخته بود. ساعت شده بود هفت. به علی گفتم بره حساب کارگرهارو برسه. علی اشاره زد که مگه يارو می خواد شب اينجا بمونه؟! بهش گفتم: تو کارت نباشه. يه ديد بزن ببين علی ساقی بازه؟

گفت: بسته هم که باشه، مهم نيست. خودم يه کاريش می کنم.

واقعا هم، اونشب، علی سنگ تموم گذاشت. علی ساقی بسته بود. جور کردن سور و سات، افتاد به گردن علی و حسابی هم روسفيدمون کرد پيش يارو. نزديکی های خروسخون بود. داشت سپيده می زد که يارو گفت: می خوام برم.

گفتم: کجا؟! حالا که موندی. بگير بخواب ديگه.

علی گفت: راس ميگه اوستا. بخوابين ديگه. اگه هم تا حالا بهتون بد گذشته، خب بقيه اش هم بد بگذره!

يارو مثل اينکه منتظر همين کلمه بود که از دهن علی دربياد. غش غش خنديد و گفت: باشه. می مونيم علی آقا!

همون شب، ميون صحبت هامون، به يارو گفتم: می خوای شريک بشی که چی بشه؟ آخه، اين کار، کار تو نيست!

يارو گفت: می دونم. اما، دلم گواهی ميده که ستاره ی بختم اينجا خوابيده. پيش تو!

علی شاگردم، يه دفعه زد زير خنده. اونشب همه اش با هم کرو کر می کردند و می خنديدند. چند وقتش يادم نيست، همين يادمه که تا چشمهامو باز کردم، ديدم که يارو، کت و شلوارشو در آورده ، کراواتشو هم واز کرده و خودشو انداخته وسط گود و شده شريک ما!

اولش، خودشو کشوند که بره کنار سندون. بهش گفتم که باس از کنار کوره شروع کنی. گفت: مارو دست کم گرفتی علی آقا. يه عمره که اين کاره ايم!

بعدش هم، پتک گندهه رو ورداشت و کوبيد روی سندون. ديدم که طرف، واقعا تو کارش استاده. بهش گفتم: باشه. بيا بشو ميوندار.

علی شاگردم که اينو شنيد، اومد کنارم واستاد و در گوشم گفت: باز اون دل صاب مذهبت کار دستت داد اوستا! اگه نظر منو می خواستی، می گفتم نه!

گفتم: حالا ديگه، کار از کار گذشته. تازه، اگر هم راضی نبودی، پس چرا اونشب بهش اصرار کردی که بمونه؟!

گفت: اوستا، ما فقط يه بفرما زديم!

گفتم: خيلی خب. حالا هم غصه نداره. يه کاريش می کنيم. اگر علی ساربونه، می دونه که شترو کجا بخوابونه!

خلاصه، تا اينکه زد و توی يکی از همون روزهای شلوغ و پلوغی، اومدم توی دفتر و ديدم که يارو اون گوشه نشسته و داره فرت و فرت سيگار می کشه.

گفتم: باز چی شده؟!

گفت: می خوام برم.

گفتم: کجا؟

گفت: نمی دونم. فقط می خوام برم ديگه.

گفتم: آخه کجا می خوای بری؟!

زد زير گريه و گفت: نمی دونم.

گفتم: مرد حسابی. پاشو! پاشو خودتو جمع و جور کن. تو آخه سنی ازت گذشته. خجالت بکش. اين اداها چيه که از خودت در آوردی؟!

گفت: ادا نيست علی! چقدر بهت بگم؟! ديگه نمی تونم!

گفتم: باشه. برو.

گفت: پولمو بده.

اينو که گفت، نشستم رو به روش. همونجا، کنار اون ميز و بهش گفتم: يا خيلی مرد رندی يا اصلا هيچی حاليت نيست. مگه خونه ی خاله اس. می خوام برم، می خوام برم يعنی چی! کجا می خوای بری؟! تا شاهی آخرش شريکی. باس واستی. حساب سالو که کرديم، تو به راهت و من به راهم!

يارو گفت: علی رو کی ورميداره؟

گفتم: هرکی مغازه رو ورميداره.

گفت: مغازه مال تو، علی رو بده به من.

تازه، دوزاريم افتاد. با خودم گفتم، پس همه ی اين برو و بيا ها، سر علی بوده!

گفتم: نه داداش. نيستم.

گفت: علی رو بده و قال قضيه رو بکن!

گفتم: نه.

گفت: شر بپا می کنی!

گفتم: تا پای جونم، پاش واستادم. خيال کردی!

گفت: می بينيم!

بعدش هم، از جاش پا شد و رفت. رفت که رفت. فردا منتظرش بودم که بياد، نيومد. پس فرداش نيومد. گفتم، سر حساب سال پيداش می شه، نشد. نشد که نشد، تا صبحی که شبش انقلاب شده بود!

داشتم از خونه می اومدم بيرون که ديدم جلوی در واستاده. اول نشناختمش. خيلی سال بود که نديده بودمش. ديده بودمش هم باز نمی شناختمش. چون رفته بود تو يه هيئت ديگه؛ ريش گذاشته بود. تسبيح دست گرفته بود. چند قدم رفته بودم که برگشتم ببينم اوضاع در چه حاله. ديدم داره دنبالم مياد. تازه فهميدم که خودشه. خود خودشه. واستادم تا به من رسيد. گفتم: سلام علی آقا!

گفت: سلام علی آقا. داری می ری شرکت؟!

گفتم: آره. چطور مگه! کاری داشتی؟!

گفت: آره. اومدم دنبال علی.

گفتم: کدوم علی؟

گفت: علی ديگه. علی شاگردت!

دلم اگه ازش صاف بود، بهش می گفتم. ولی صاف نبود. گفتم: چند سالی ميشه که ازش بی خبرم. حالا چيکارش داری؟!

گفت: اومدم با هاش تسويه حساب کنم. طلبامو بگيرم. قرضامو بدم. ميدونی که انقلاب شده!

گفتم: آره. شنيدم. پس تو هم تو جريانش هستی!

گفت: ای همچين! تو اين گوشه موشه ها می پلکيم. داری ميری شرکت حالا؟!

جوابشو ندادم. هنوز دلم صاف نبود. رومو کردم طرف جمعيت که از مسجد راه افتاده بود و می رفت طرف قبرستون. سر راه، باس از کوچه ی ما رد می شدن. يا باس با هاشون می رفتم و يا خودمو می کشوندم توی خونه. عاقبت راه افتادم طرف خونه. شروع کرد به خنديدن و گفت: کجا! مگه نمی رفتی شرکت؟!

گفتم: چطو مگه ؟!

جوابمو نداد. روشو کرد طرف جمعيت که سرازير شده بود توی کوچه. منهم فورا خودمو کشوندم توی خونه و در رو بستم و همونجا، پشت در واستادم. سر و صدا که کم شد، در رو واز کردم. جمعيت رفته بود. او هم رفته بود. شايد با جمعيت و شايد هم نه. بعد، برگشتم خونه و رفتم تو اتاق و تسبيحمو ورداشتم و استخاره کردم که برم شرکت يا نرم؟! هر دوتاش بد اومد. موندم بلا تکليف. گفتم می مونم خونه، شايد وضع عوض بشه. دنيارو چی ديدی. سيگارو هنوز روشن نکرده بودم که تليفون زنگ زد. علی مکانيک بود. می خواست بدونه که با اونها می رم مسجد يا نه:

گفتم: کی راه می افتين؟

گفت: بستگی داره. داريم دنبال علی سرهنگ می گرديم. يه هو غيبش زده.

گفتم: ديگه کی ها اونجان؟

معلوم شد که به غير از علی پتکی و علی سندونی و علی پادو و علی حسابدار، بقيه همه اونجان.

گفتم: علی معلم چی؟!

گفت: قراری باهاش نذاشتيم. خودش اينطور خواسته. سهمشو جدا کرده و گفته که می ره با بچه های مسجد پائين مياد!

خب! تا اينجای قضيه، همين بود که گفتم. حالا کجاشو کج رفتيم؟! به من ميگن که چرا نرفتی تظاهرات؟! زمين ميام، آسمون می رم، می گن حکم اين بوده که همه باس می رفتن تظاهرات. اومدن شهادت دادن که روز ماشين قربونی، واستادم کنار و بهشون خنديدم. به جون تو اگه خنديده باشم. اومدن در دکون و گفتن: ياالله! سهم ماشين قربونيتو بده!

همه اش زير سر علی مکانيک بود. وسايل يدکی کم می آورد، می رفت تو نخ اين جور کارها. می رفت بالای شهر و از اين اسقاطی ها پيدا می کرد و ور می داشت و می آورد گاراژ؛ با پول اين، با پول اون. حتی، از ده شاهی و يک قرون علی گدا هم نمی گذشت. بيچاره داد می زد و می گفت: باباجان! به من کاری نداشته باشين. من ماشين می خوام چيکار؟!

می گفتن: تو چطور گوشت قربونی دوست داری، ولی نمی خوای بالاش يه قرون پول بدی؟!

می گفت: بابا جان! چرا منو دست ميندازين. آخه ماشين که گوشت نداره!

اونوقت، همه شون می زدند زير خنده و بعدش هم می انداختنش وسط و بهش انگشت می رسوندن. اين هم شده بود تفريحشون. آنوقت، اگه تو بودی، دلت راضی می شد که پول بدی؟! آخه، پول بی زبونو می دادم دست اون مرتيکه الدنگ که چی؟! که هی مفت بخوره و راست راست بگرده و روزی هم يه پادو عوض کنه؟! اصلا، من حرف نمی زنم. دلم می خواد که بری و از خود علی پادو بپرسی. اگرچه، معلوم نيس چطوری سرشو زير آب کردن و رفت که رفت. حالا کجا هست که بپرسی!

همه اش خودشون هستن. خودشون می برن و خودشون می دوزن و بعدش هم می گن که چرا يه آستين کم آوردی؟! گفتن که به خواهر علی پادو نظر داشتم! خب، بابا جون، می خواين بکشين، خب بکشين ديگه. اين تهمت ها رو می زنين که چی بشه؟!

جون تو، روزی که اومدم، اينجا فقط يه دکه ی حلبی بود. قبلش مال علی پينه دوز بود که داده بودش به علی سيگاری، به روزی پنج قرون اجاره. دست هامو زدم بالا گفتم يا علی خودت کمکم کن. می دونی که هفت تا خواهر و هفت تا برادرو باس نون می دادم:

علی سيگاری گفت: روزی يه تومن اجارشه.

گفتم: باشه.

گفت: بخوای، واميستم کنارت و ميشم کمک کارت. روزی هم يک قرون بالاش. دلم به اين حلبی بنده. نمی تونم ازش جدا شم.

گفتم: باشه. واستا. درآوردم، چاکرتم هستم. در نياوردم، فقط اجاره تو بگير. طلب نداشته باشی يه وقت؟!

گفت: باشه.

آستينامو زدم بالا و گفتم يا علی و شروع کردم. اون وقت ها، هنوز علی پادو، هفت سالش بود. علی سيگاری گرفته بودش زير بال خودش. می گفت که دور و ورای مسجد پيداش کرده. بعدش، علی دباغ قاپشو می دزده. سر اين کار، يک بزن بزنی شد که اون سرش ناپيدا. بازار به هم ريخت. ما خودمونو کشيديم کنار. کاره ای نبوديم. يه حلبی، مگه چقدر می ساخت که آدم بخواد خرج زندون و دوا و دکترش بکنه. پول کفنمون هم به زور در می اومد که ما هم از اون شانس ها نداشتيم. بعدش، اومدن در حلبی و

گفتن: باس بيای شهادت بدی!

گفتم: چه شهادتی! برای کی؟ برای چی؟!

علی مسکر، پاشو کوبيد رو ديوار حلبی و رو کرد به ديگرون گفت: مثل اينکه داداشمون تو باغ نيست!

علی دستفروش، چاقوشو گذاشت زير گلومو و گفت: بيارمش تو باغ؟!

علی دباغ، گفت: گذرت به دباغ خونه می افته داشم. ناسلامتی، ما با هم همسايه ايم!

گفتم: علی آقا. چيزی نديدم. باور کن!

گفت: ای بابا! ناديده فقط خدا است. راه بيفت بريم. اذيت نکن!

حالا، همين علی آقا، اومده تو دادگاه و شهادت می ده که اصلا جريان دعوا، زير سر خود من بوده! نامردی رو می بينی؟!

حالا بگو که همه ی اين الم شنگه ها، برای چی بوده؟! برای اين بوده که يه دفعه، دهن من بی همه چيز گوزيد و گفتم که بابا جان! اين شهر، کشش اينهمه تاکسی رو نداره. به خاطر همين يک کلمه، مگه منو ول کردن. اومدن خونه، رفتم دکون. اومدن دکون، رفتم خونه. گفتن باس بگی که اين حرف، از کجا آب می خوره؟! آخرش هم که چيزی دستگيرشون نشد، به ما بستن که طرف می ترسه که در دکونش تخته بشه! حالا، اين حرف از کجا در اومد؟! از اونجا در اومد که يه روز علی سندونی به من گفت: اوستا. چرا نمی ری تو کار فنر؟

منظورش، فنر درشکه بود. ما چه می دونستيم که گفتن يک کلمه، برامون اينهمه درد سر درست می کنه. گفتم: انشاألله سال ديگه ، خدا بخواد، فنر چيه، درشکه شم می سازيم.

همين يک کلمه! اونوقت، اومدن تو دادگاه، شهادت دادن که نکنه قضيه ی ماشين قربونی هم کار من بوده! آخه، يک کسی پيدا نمی شه که به اين ها بگه ، اگر ماشين قربونی، کار من بوده، پس چرا شهادت دادن که تو مراسم شرکت نکردم؟! پس چرا شهادت دادن که واستادم کنار و بهشون خنديدم؟! بعد هم که ديدن داره مشتشون واز می شه، رفتن يه شاهد پيدا کردن که من بهش گفتم که همه ی کارها، زير سر خودشونه. اومدن تو دادگاه و هی پشت سر هم از من می پرسن که منظورت از اينکه گفتی زير سر خودشونه، چی بوده؟! هرچی می گم آخه چه کاری؟! زير سر کی؟! می گن، ما نباس جواب بديم. تو باس جواب بدی! آخه، من که نمی دونم چه کاری بوده، چه جوابی دارم که بدم؟!

تو رو خدا خودت قضاوت کن. ببين اين وسط، تقصير من بدبخت چيه؟! مگه من چه کوتاهی کردم؟! هرچی می خواستن، وقت و بی وقت، براشون فراهم کردم؛ از شير مرغ تا جون آدميزاد. به خدا اگه هيچی ازشون دريغ کرده باشم. حالا هم حرف من اين نيست که چرا اين کارو کردن يا اون کارو نکردن. حرف من اينه که يه نفر بياد وسط و لوطی بشه و مردونگی کنه و راس و حسينی بگه که بالاخره، تکليف من چيه؟! ازت هم نمی خوام که برای من کاری بکنی. می دونم که اگه از دستت ساخته بود تا حالا دريغ نکرده بودی. ولی می خوام بهت بگم که اگه هيشکی ندونه، تو يکی می دونی. از جيک وپيک ما هم خبر داری. جد و آباد ما رو هم می شناسی. درسته؟ نه، وجدانا درسته ؟! جواب نمی خوام ازت. می دونم که نيتت پاکه. ولی اين درسته که بگن اصلا معلوم نيست که بابا و ننه اش کی بوده؟! درسته که بگن، گذاشتنش در مسجد و علی سيگاری پيداش کرده و گرفتدش زير بال خودش و بزرگش کرده؟! من ازت نمی خوام حرف بزنی. نمی خوام هيچی بگی. می دونم که برات مسئوليت داره. نمی خوام برات درد سر درست کنم. ولی آخه، من با کدوم سازشون برقصم. مگه همين حرفهارو پشت سر تو نمی زدند. يادته؟! اون روزه چه حالی داشتی؟! کارد می زدنت، خونت در می اومد؟! حالا نمی خوام دو باره يادت بندازم. ولی، همون روزها هم، من بهشون می گفتم که اگر می گين پدر و مادر نداشته و در مسجد پيداش کردن، پس چطوريه که می گن مال و منال داره و همه اش به ارث رسيده و يک ذره هم بالاش کار نکرده؟!

به جون خودت قسم. نمی خوام پيش روت بگم. ولی اون روزها، همه يک طرف بودن و من تنها يک طرف. اونا می گفتن، در مسجديه. من می گفتم، نه. گناهشو پاک نکنين. اونا می گفتن، مال و منال داره و به ارث بهش رسيده. من می گفتم، نه. نداره. اونا می گفتن که همه اش مال وقفی بوده که باباش تصرف کرده. من می گفتم، نه. نکرده. اتفاقا، يکی شون در اومد و گفت: پس، يه دفعه پاتو بذار وسط و بگو داداشش هستی ديگه؟!

گفتم: از داداشش هم نزديکتر!

اونوقت، علی چاه کن، نه گذاشت و نه ورداشت و گفت: پای ارث و ميراث که به ميون مياد، از در و ديوار، برای آدم، داداش می ريزه. حالا، نزديکترشو ديگه نمی دونم که چه صيغه ايه!

نمی خوام ناراحتت کنم. می دونی که ديگه از من گذشته. حالا، دو روز بيشتر يا دو روز کمترش فرقی نمی کنه. ولی روزی که اومدی در دکون يادت مياد؟! يادت مياد که همين علی چاه کن، اومد و بيلچه شو گذاشت روی پيشخون و گفت: علی آقا! نای حرف زدن ندارم. از گشنگی ديگه رمغ نمونده تو تنم. يا اين بيلچه رو وردار و بزن تو فرق سرم و از اين زندگی نجاتم بده، يا يک قرون بذار کف دستم تا يه چيزی بخرم و بخورم!

يادت مياد؟! يادت مياد که تو چی گفتی؟! نمی خوام ناراحتت کنم. ولی ای کاش، حرف تو رو گوش کرده بودم و يه تيپا زده بودم در کونش و گفته بودم، مرتيکه، يا اين ننه غريبم بازی رو بذار کنار، يا ورش دار و ببر در دکون علی مؤذن. لا اله الاألله.....، ولش کن...... نمی خوام باز ناراحتت کنم. ولی کی بود که رفت تو دادگاه شهادت داد که با چشم خودش ديده که همين علی مؤذن، سر قنات های دولت آباد، سر علی چاه کن، داد زده و گفته که اگه تو چاه ويل هم بری، باز نمی تونی از دست من يکی در بری. مگه با پای خودت بيای وسط بازار و به همه بگی که صدای اذون ناراحتت می کنه. به همه بگی که دوست نداری صدای اذونو از گلدسته های مسجد بشنفی و علی چاه کن، گريه می کرده و می گفته که ای بی انصاف، چرا می خوای برای مردم پاپوش درست کنی؟! آخه، من از صدای تو بدم مياد، چه ربطی به صدای اذون داره؟! و علی مؤذن می گفته، نخير. اگه تو حلال زاده بودی، اذون برات مهم بود، نه مؤذن! علی چاه کن هم عصبانی می شه و می گه ريدم تو دهن تو و اون.........، حالا، دادگاه می دونی چی رای داده؟!

ولش کن...... نمی خوام باز ناراحتت کنم..... حرف من، اصلا يه چيز ديگه اس. حرف من اينه که حالا، همين آدم قراره بياد تو دادگاه و بگه که نمی دونم چی چی رو با همين گوش های خودم شنيدم. خب، شنيدی که شنيده باشی. تو هرچه می خوای بگو، شنونده باس عاقل باشه. رفته گفته که من، هفت زبونو بلدم، رفته گفته که هفت کشورو گشته. گفته معلوم نيست که اين همه پولو از کجا آورده. گفته که زن نداره. آخه، کدوم آدم عاقل وقتی اون همه خواهر و برادر رو کولش افتادن و باس شکمشونو سير کنه، هوس زن گرفتن به کله اش می زنه؟! حالا، همه ی اينها به کنار، رفته به قول خودش مدارک جمع کرده که ثابت کنه خشک شدن قنات های علی آباد، زير سر من بود. چرا؟! برای اينکه من بدبخت از همه جا بی خبر، به خيال خودم اومدم که يک کار خيری بکنم و رفتم مثلا چاه عميق زدم که زمين های اون ور رودخونه رو ببرم زير کشت. ای بشکنه اين دست که نمک نداره....... حالا، اين هيچی. به جون علی آقا قسم که می خوام دنياش نباشه، فنر وارد می کردن از خارج که مايه اش فقط يه دست انداز بود، ولی مگه جيکشون در می اومد؟! نه. چرا؟! چون از خارج وارد کرده بودن. برای همين هم بود که يه دفعه آتشی شدم و به بچه ها گفتم: اينجوری نميشه! از فردا، باس بيفتيم تو کار فنر.

بچه ها گفتن: مگه می شه اوستا؟!

گفتم: کار، نشد نداره. فقط يه جو همت می خواد. مگه ما، چی مون از اين خارجيا کمتره!

اولش، باورشون نمی شد. دستشون به کار نمی رفت. برای همين هم رفتم واستادم کنار کوره. يک هفته نشده بود که هفتاد تا فنر تحويلشون دادم و انداختن زير ماشين هاشون. جون علی آقا، اگه بگی فولاد به گردشون می رسيد، نمی رسيد. ولی چی شد؟! باس يه جوری خرابمون می کردن ديگه. برای همين هم، رفتن و چو انداختن که فلانی، با بالا بالا ها رفت و آمد داره و قبلا از جريان آسفالت شدن خيابون ها خبر داشته و برای همين هم واستاده تا خيابون ها رو آسفالت کنن، اونوقت فنراشو ريخته تو بازار! آخه ، کسی نيس که به اينها بگه، مگه توی اين شهر، چند تا خيابون اسفالته هست؟! تازه کدوم آسفالت؟! اصلا، گيريم همه اش آسفالت. خب، فنر خوب داداش، آسفالت و غير آسفالت نداره. تازه، مفت شما. آسفالت خوب داشتين؟! خب، فنر خوب هم داشتين. حالا، چرا مارو باس اين وسط خراب کنين؟! خراب کنين که چی بشه؟! که خارجی ها آباد بشن؟! نه. اين ها نيس. باس بگن کجاشون می سوزه. من می دونم کجاشون می سوزه و چرا می سوزه. اونجاشون برای اين می سوزه که من رفته بودم تو کار فنر و بعدش هم، تو کار ماشين. از همه بدترش هم، همين تو کار ماشين رفتن من بود که حسابی گوزپيچشون کرده بود. برای همين هم بود که هنوز يک ماه نگذشته بود، در و ديوارو پر از اعلاميه کرده بودن. هرجا که می رفتی، عکس چهارتا درشکه ی اسقاطو می ديدی با يه پيرمرد فکسنی کنارش که دستشو گذاشته رو درشکه و داره تو رو نيگا می کنه و بهت می گه، الهی بری و خير نبينی که نون من پيرمرد و بريدی. منظورشون من بودم! چرا؟! چون رفته بودم تو کار ماشين! حاليته چی می گم؟! تو کار ماشين!

نمی دونم کدوم شر بپاکنی رفته بود و يکی از اين اعلاميه هارو پاره کرده بود که صبحش ريختن تو خونه ی من. که چی؟! که چرا اعلاميه هارو پاره کردی؟!

گفتم: آخه، بی انصاف ها! من چه کاری به کار اعلاميه داشتم؟! اصلا، چه ربطی به من داشته اون اعلاميه ها؟! اصلا، چه توفيری می کرده، بودن يا نبودنشون؟!

گفتن: بعدش خواهی فهميد!

بعدش هم، حمله کردن به خونه ام و شيشه های در و پنجره ها رو شکستن و رفتن. من هم فوری تلفن زدم به کلانتری، شهربانی، ژاندارمری، ساواک. همه شون گفتن که خبر ندارن. توی اين فاصله، سر و کله ی علی پيدا شد. بهش گفتم: بدو پسر. بدو برو مسجد محل و ته و توی قضيه رو درآر ببين اينا کی بودن. از حاج علی بپرس. شايد خبر داشته باشه که اين قضيه از کجا آب می خوره.؟!

علی رفت و برگشت و گفت که حاجی گفته که از اين قضيه خبر نداره. می گفت که در مسجد و بسته بودن. می خواسته بره تو که علی مؤذن جلوش سبز می شه و می گه که نميشه بری تو. خودم می رم از حاجی می پرسم. بعدش می ره و بر می گرده و ميگه حاجی گفته که از اين چيزها خبر نداره .

علی گفت: اوستا. می خوای سری به ميدون بزنم. ميدون بار.

گفتم: پسر. اين وقت شب ميدونو بستن و رفتن.

گفت: نه اوستا. تازه اين وقت شبه که سر و کله ی نوچه های علی خان پيدا ميشه.

چاره ای نداشتم. دستم از همه جا کوتاه بود. گفتم: پس بدو.

علی هم که کرم اين جور کارها رو داشت، فورا غيبش زد. چشمامو هم نزده بودم که برگشت. از بس دويده بودف نفسش بند اومده بود. گفتم: چی شده پسر؟!

گفت: اوستا، اوضاع شير تو شيره. خرابه. ميدونو بستن. کازينورو بستن!

گفتم: کی؟!

گفت: نمی دونم اوستا! جلوی بازار، علی طبق کش، زير هشتی خونه ی حاج علی قايم شده بود. منو که ديد ، صدام کرد. گفتم، چرا اينجا واستادی؟! اون گفت که اول خودت بگو که اينجا چيکار می کنی؟! گفتم، دارم می رم ميدون. مگه چی شده؟! گفت، ذکی! آقارو باش. مگه از جونت سير شدی پسر؟! پات برسه ميدون، دو شقه ات کردن. گفتم کی؟! گفت، بعدا می فهمی!

از قرار معلوم، باز شهر بهم ريخته بود. تليفون زدم به علی خارجه. هنوز، اونوقت ها، ميونه مون بهم نخورده بود. گفتم: قضيه چيه علی؟! از کجا آب می خوره؟!

گفت: از کجاشو نمی دونم. ولی، اگه از بساز بفروش ها، کسی رو ميشناسی، يه تليفون بزن و بپرس.

گفتم: سفارت خونه ها ، وضعشون در چه حاله؟

اينو که گفتم، تليفون قطع شد. دوباره تليفون زدم. اشغال بود. سه باره زدم. اشغال بود. از خير و شرش گذشتم. بساز و بفروش، کسی رو نميشناختم. تليفون زدم به علی بنگاهی. زنش، گوشی رو ورنداشته، زد زير گريه. گفتم: چی شده خانوم؟!

گفت: چند شبه که خونه نيومده!

گفتم: شايد خواهر، سفری چيزی پيش اومده براش و رفته.

گفت: تا حالا، سابقه نداشته بی خبر بذاره و بره سفر....... آقا داداشم اينجا هستن. می خواين با هاشون صحبت کنين؟

گفتم: کدوم آقا داداشتون؟

گفت: آقا داداشم علی آقا ديگه!

پاک گير کرده بودم. ازش خوشم نمی اومد. تو درس و دانشگاه و از اين جور چيزها بود. هميشه هم ، يه جوری راه می رفت که انگار عصائی، چيزی قورت داده باشه. علی بنگاهی هم که يکی نمی گذاشت و صد تا ور می داشت و هی می زد تو سر ما که بعله! برادر زنم، توی هفت تا دانشگاه درس خونده. هفت تا زبونو بلده. هفت کشور و گشته. همه شون می خواستنش، ولی اون به همشون گفته نه! گوشی رو که گرفت، نه سلامی، نه عليکی و فورا گفت: بازار بورس در چه حاله علی آقا؟!

گفتم: کدوم بورس علی آقا؟!

گفت: سگ زرد، برادر شغاله. صرافی هم رو کار بورس می گرده ديگه. شايد هم بدتر!

ديدم باز افتاده رو اون دنده و الانه که بزنه به صحرای کربلا. گفتم: از علی آقا چه خبر؟ همشيره ميگه چند شبه که پيداش نيس؟

گفت: ناراحت نباشين. پيداش می شه. نشد هم پيداش می کنن. شريک جرمه. مگه خبر ندارين؟!

از اين حرفش، منظور داشت. نخواستم به رو خودم بيارم. حرف تو حرف انداختم و گفتم: از دانشگاه چه خبر؟ شنيدم شلوغ شده؟

گفت: بستگی به وضع کارخونه ها داره. راستی، وضع کارخونه در چه حاله؟!

ديدم که نخير! حسابی توپش پره. صلاح نيست کشش بدم. گفتم: خب، قربون شما علی آقا. خبری شد، ماروهم بی خبر نگذارين.

گفت: ما جاسوسی کسی رو نمی کنيم!

و گوشی رو گذاشت! نمی دونم کجاش می سوخت که هر وقت چشمش به ما می افتاد، شروع می کرد به پارس کردن. شايد هم دست پيش می گرفت که پس نيفته. ما که با هاش حشر و نشر زيادی نداشتيم. علی کراواتی از دور می شناختش. می گفت خيلی حرف ها پشت سرش ميگن. ولی علی بنگاهی می گفت که همه اش دروغه. بهش تهمت می زنن. پائين دستی هاش، حسوديشون می شه. می زنن که زير پاشو خالی کنن. بالا دستی هاش هم می ترسن که طرف يه کاره ای بشه و بره تو کار کودتا. ولی من که جون علی آقا اگه به اين کارها کاری داشته باشم. فقط می گم که باس يه کاسه ای زير نيم کاسه باشه. بگذريم. گوشی رو که گذاشتم، حسابی کلافه بودم. علی شاگردم پرسيد که با کی حرف می زدی اوستا؟

گفتم: با برادر زن علی بنگاهی.

گفت: علی آقا! همون که تو دانشگاهه؟!

گفتم: آره. مگه ميشناسيش؟!

گفت: مثل کف دستم اوستا.

گفتم: می بينی که عصبانيم. چاخان بکنی، کَشيده رو خوردی!

گفت: نه جون اوستا! چاخان نمی کنم. قضيه ی آتش زدن اتوبوس های شرکت واحد که يادتونه؟!

گفتم: آره. حتما می خوای بگی که زير سر اون بوده!

گفت: نه اوستا. راننده ی يکی از همون اتوبوس ها بود!

گفتم: علی! چرا داری در و وری می گی؟! برادر زن علی بنگاهی رو می گم!

گفت: آره اوستا. من هم همونو می گم. مگه همونی نيست که که تو کار درس و دانشگاهه؟ خونه شون هم سر خطه. بغل اداره ی آب. ننه ام اوستا، خونه شون کار می کرده. قضيه ی اعتصاب تاکسی ها که يادتونه؟

گفتم: آره ! چطور مگه؟! حتما باز می خوای بگی که راننده ی يکی از اون تاکسی ها بوده؟!

گفت: نه اوستا! می خوام بگم اعتصابشون زير سر اون بوده. اگه حرف منو باور نمی کنين، همين حالا پاشين بريم ته خط، بغل امام زاده ، پاتوق درشکه چی ها س. بپرسين علی خوش کله رو می شناسين؟ جون اوستا، شناسنامه اش پيش منه. اصلا، اينطوری بهتون بگم که تو دومن ننه ی خدابيامرز من بزرگ شده. برای همين هم هر وقت منو در دکون علی بنگاهی می ديد، دست می زد رو پشتم و می گفت، چطوری داداش علی؟ کار و بارت در چه حاله؟ از کارخونه چه خبر؟

تازه سر نخ دستم اومد. با خودم گفتم، ای دل غا فل، نکنه راسی راسی داره يه خبرائی می شه و ما مونديم بی خبر! برای همين هم، فورا علی رو فرستادم بره مسجد بالا و بهش گفتم: بدو! برو اونجا و بگو که حاجی رفته علی آباد. امشب، نمی تونه بياد. خرج دهه ی اول ماهو، هرچی می شه بذارن به حساب من. حاج علی پيشنماز رو هم، هر جور شده دلش رو به دست بيارن و برش گردونن مسجد. بهشون بگو فردا، دسته از از مسجد ته خط راه می افته.

علی گفت: اوستا، باز می خوای بری تو کار سياست؟!

گفتم: فضولی نکن پسر! تو کارت نباشه. خودتو فورا برسون مسجد. سر راهم ، علی آجانو خبرکن و با خودت ببر. مثل اينکه امشب، ناحيه ی هفت کشيک باشه. بودنش بهتره!

بعدش هم، علی از اين ور رفت و خودم هم از اون ور ديگه. به جون علی آقا، بعضی وقت ها که يه چيزی تو کله ام می افته، به خودم ميگم خودشه و رد خورهم نداره! با خودم گفتم، طرف الان باس تو کازينو باشه. برای همين هم فورا سر خرو کج کردم طرف کازينو. پامو که گذاشتم تو کازينو، ديدم داره آماده می شه که با نوچه هاش، از در عقب بزنه بيرون. گفتم: واستا. کارت دارم!

دلم می خواست اونجا بودی و می ديديش؛ صورتش شده بود عينهو زردچوبه. اما پيش نوچه هاش نخواست جا بزنه. اومد جلو ودستشو دراز کرد که به من دست بده. دلم نيومد کنفش کنم. دست دادم. رنگش اومد سر جاش و گفت: دل به دل راه داره علی آقا. داشتيم می اومديم پيش تو!

خواستم بهش بگم ارواح عمه ات، ولی نگفتم. گفتم: می خوام با هات حرف بزنم. تنهائی!

رو کرد به نوچه هاش و گفت: داداشمون می خواد با ما گپ بزنه. تنهائی. ياالله خلوت کنين!

نوچه هاش زدند بيرون. گفتم: بريم تو اتاق پشتی!

گفت: مگه اينجا چشه؟!

گفتم: اونجا بهتره!

گفت: هرچی داداشمون بگه.

علی تيغی هنوز واستاده بود. بهش گفتم که به علی تيغی بگه که بره. او هم بهش گفت. بعدش هم رفتيم تو اتاق پشتی و دو نفری نشستيم پشت يه ميز. رو به روی هم:

گفت: خب، حرفتو بزن.

گفتم: کازينوی پائينو بستن!

گفت: به من چه. قرق علی بوده.

گفتم: فردا دسته از ته خط راه می افته!

گفت: به من چه. ته خط،، قرق من نيست.

گفتم: علی مأمور می گه که قرق توئه؟!

گفت: پست ها رو من تقسيم می کنم! علی مأمور خر کيه؟!

گفتم: کارخونه ها قرق کيه؟!

گفت: قرق علی. اگه دوست نداری عوضش می کنم.

داشت، کم کم، يه چيزهائی دستگيرم می شد که بدشانسی، علی تيغی، يهو درو واز کرد و پريد تو. پشت سرش هم، علی شاگردم. رو کردم بهش و گفتم: مگه قرار نبود بری اونجا! پس اينجا چی می کنی؟!

علی، رنگ تو صورتش نبود. گفت: اوستا، دسته حرکت کرده!

گفتم: اين وقت شب؟ً!

گفت: آره اوستا!

گفتم: از کجا؟!

گفت: از مسجد سر خط!

گفتم: با اجازه ی کی؟!

گفت: با اجازه ی پسر حاج علی. طلبه اس. يه ماه پيش از نجف اومده. قرقو شکستن. دارن ميان بالا. می گن، ننه علی هم، يه دسته از زن ها رو جمع کرده دور خودش و حمله کردن طرف قلعه. باس يه کاسه ای زير نم کاسه باشه اوستا!

يارو، همينجوری ساکت نشسته بود و چشم از علی ورنمی داشت. رومو کردم بهش و گفتم: قلعه قرق کيه؟

گفت: قرق علی.

گفتم: کدوم علی؟!

گفت: علی ننه علی.

گفتم: اون که پشت خط کار می کرد! چطور شد قرق قلعه رو بهش دادی؟!

گفت: يک سال بود که از خواهرش خبر نداشت. بهش رسونده بودن که تو قلعه اس. چند نفر هم اومدن و پا درميونی کردن که قرق قلعه رو بدم به اون. من هم صلاح کارو ديدم و بهش دادم.

گفتم: حالا چی می گی که شهر به هم ريخته؟!

گفت: هيچی. هرکسی باس سر قرق خودش باشه.

گفتم: مگه نشنيدی؟! می گه قرقو شکستن و دارن ميان بالا؟!

گفت: ما از اين چيزها زياد شنيديم. بدتر از اونهاشم ديديم. اونا بيان بالا، ما می ريم پائين. اونا بيان پائين، ما می ريم بالا!

بعدش هم رو کرد به علی تيغی و گفت: برو بچه! برو بيرون. اون چاقوتم بذار تو جيبت!

علی تيغی، صورتش شده بود يه پارچه خون. خودشو کشوند طرف علی شاگردم و رو کرد به يارو گفت: آخه، پر روئی می کرد! گفتم شايد ويار حرف گرفته باشه!

علی شاگردم که اينو شنيد، چشم انداخت تو چشم من که کسب تکليف کنه. ديدم داره سه می شه. رو کردم به يارو گفتم: می گی دهنشو ببنده يا بگم خود علی اين کارو بکنه؟!

يارو رو کرد به علی تيغی و گفت: برون بيرون! اون دهن صاب مرده تم ببند!

من هم به علی گفتم که بره اون پائين منتظر باشه. اونوقت، دو باره شديم تنها:

گفتم: قرق ها را عوض کنيم؟

گفت: مگه چيزی عوض شده؟!

گفتم: دارن ميان بالا!

گفت: شنيدم. ولی تو اين فکرم که علی پادو خودش کدوم طرف واستاده!

گفتم: نترس. اون هر جا واستاده باشه، پادوئی خودشو می کنه. کاری به اين کا را نداره.

گفت: اتفاقا، همينه که منو برده تو فکر!

گفتم: چی شده؟! بهش مشکوکی!

گفت: آره!

لب و لباب قضيه، تا اينجا همين ها بود که گفتم. حالا هم آقا رفته و اون بالا نشسته و انگار نه انگار که پای خودش هم گيره. به من می گه که به من چه که تو پای قرارداد و امضاء کردی. می خواستی نکنی!

می گم: پس می خواستی کی امضاء کنه؟!

به جون تو، اينها همه اش بهونه اس. اگه نمی کردم هم، باز امروز يقه مو می چسبيدن و می گفتن که چون تو زير فلان قراردادو امضاء نکردی، اينطوری يا اونطوری شده! قضيه ی دادگاه انقلاب که يادته؟! به جون علی آقا، همه شونو آوردن همين جا. اون رو برو. هفتاد هشتاد تائی بودن. گفتن: باس همين امشب تکليفشونو روشن کنيم.

گفتم: حالا چرا امشب؟! فردا هم روز خداست!

اما، هرچه زور زدم، مگه کسی به حرفم گوش کرد! شلوغش کردن. هر کدوم يه بونه ای آورد. برای همينه که می گم همه ی اينها بهونه اس. برای اينه که می گم می خواستن تسويه حساب کنند. بهشون گفتم: بابا جون! اول باس محاکمه بشن. يارو نخست وزير بوده! وزير بوده! فرمانده ی لشکر بوده؟!

ولی همشون به من خنديدن و گفتن: داداشمون توی باغ نيست!

بعدش هم، هر کدوم چندتائی رو سوا کردن و بردن اونجا؛ رو به ديفال واستوندنو صلوات فرستادن و بستنشون به رگبار. چند نفرشون رو هم فرستادن پيش من و گفتن: اين ها هم سهم تو. می خوای بفروش، می خوای بکش، می خوای آزادشون کن. آزادشون کنم؟! ها؟! نه داداش. همه اش حرف بود. همون وقت فهميدم که چه نقشه ای تو کله شونه. حالا، آقايون اومدن و می گن که چرا کشتيشون! مگه ما نگفتيم که می تونی آزادشون کنی؟! نامردی رو می بينی؟!

تازه کاش همون يه دفعه بود. به جون علی آقا، تو همون ده روز اول، اگه بگم صد دفعه اين قضيه تکرار شد، دروغ نگفتم. فقط اين آخر سری ها بود که چندتا کاغذ و ماغذ آوردن و گفتن زيرشونو امضاء کن. بعدش هم، کار ما شد امضاء. صبح کله ی سحر، پا می شديم و بسم الله می گفتيم و راه می افتاديم. از اين کميته به اون کميته. از اين مسجد به اون مسجد. ديگه طوری شده بود که اين آخر کاری ها، مجبور می شدم که با هليکوپتر از اين ور به اون ور برم. از ژاندارمری به ستاد ارتش. از ستاد ارتش به شهربانی. از شهربانی به زندان. چپ می رفتم و راست می اومدم، يه حکم جديد برام صادر می کردن. طوری شده بود که اين آخر کاری ها، خودمو پاک گم کرده بودم. نمی دونستم کدوم يکی باشم. اون قديم ها، يه وقت هائی که مجلسی پيش می اومد، با علی واسطه و علی بنگاهی و علی کراواتی، هم منقل می شديم. علی شاگردم - يادش بخير - هی می اومد و در گوشم می گفت: اوستا، خودمو گم کردم يعنی چی که اين علی کراواتی، هی ذغالو ورميداره و می چسبونه رو بافور و می گه که خودشو گم کرده؟! آخه اون زمان، علی کراواتی و علی يوف و علی مسيو و علی اوکی و علی خارجه و علی.....، بگذريم. خلاصه، منظورم اينه که بگم اونجا بود که فهميدم خودمو گم کردن، يعنی چی! بعدش هم که اوضاع يه خورده آروم شد و قضيه ی انقلاب جا افتاد، ديگه بدتر! فرصت سر خاروندن نداشتم. هی تليفون می زدن و می گفتن: علی. اين کار توئه. کسی ديگه رو نداريم!

می گفتم: آخه، من صاب مرده، باس برسم برم اونجا، سر پستم؟!

می گفتن: اسمت روش باشه، کافيه. کار پيش می ره!

راستم می گفتن. کار پيش می رفت، اما چه جوری؟! به جون علی قسم، اگه من روحم خبر داشت. اصلا، اگه راستشو بخوای، هنوز کسی منو نمی شناخت. اسممو چرا. اسمم شده بود جواز عبور. می زدی به کوه، می ريخت پائين. خب، همينجوری شده که حالا تو دادگاه، می گن که تو قضيه ی کشتار اداره ی برق، مسئولش من بودم. چرا؟! چون رئيسش، مثلا بنده بودم. اونوقت، شما به من می گی که چرا از خودت دفاع نمی کنی؟! آخه، چه دفاعی دارم که بکنم؟! ميام دفاع کنم که همه می زنن زير خنده. مثل اينکه دارم براشون جوک تعريف می کنم. بهشون می گم که آقاجون! من اون روز رفته بودم به اداره ی برق، برای اينکه بگم چرا برق خونه مو قطع کردن. اونوقت، همه شون می زنن زير خنده و علی قاضی، رو می کنه به من و می گه: يا شما خيلی آدم زرنگ و حقه بازی هستيد و يا خودتان را به ديوانگی زده ايد و يا اينکه به خاطر آنهمه جناياتی که مرتکب شده ايد، به سرتان زده است و ديوانه شده ايد!

می گم: چرا آقای قاضی؟!

می گه: چون، در آن تاريخ، خود شما رئيس اداره ی آب و برق بوده ايد!

خب! در اينصورت، من چی دارم که بگم؟! شما خودت بگو. می تونم بگم که نبودم؟! خب، بودم. ولی، به خدا قسم می خورم که خودم اون روز با همين دوتا پای خودم رفتم تو اداره ی برق و راهم ندادن! اينو به کی بگم؟!

اونروز، خسته و کوفته، اومدم خونه. می بينم علی می گه که برق نداريم. می گم شايد فيوز سوخته باشه. می گه نه اوستا. فيوزو نيگاه کردم، چيزيش نيست. اونوقت، رفتم و تليفونو ورداشتم و تليفون زدم به اداره ی برق. نخواستم خودمو معرفی کنم. گفتم خونه ی ما در فلان خيابونه. برق نداريم. يارو از اونور سيم می گه: خب. اگه نوبتی هم باشه، حالا ديگه نوبت شما است!

می گم: کدوم نوبت؟

می گه: نوبت شمال شهری ها ديگه. داداش، ناسلامتی انقلاب شده!

بازهم نخواستم خودمو معرفی کنم؛ آخه، کاری که توش ريا باشه، به مذاق من جور در نمياد. گفتم: لطفا گوشی رو بدين به رئيستون که با من با هاش صحبت کنم.

يارو زده زير خنده و ميگه: کدوم رئيس؟! ما خودمون، يه پا رئيسيم. حکم صادر می کنيم. روتو زياد کنی، دستور می دم که آبتم قطع کنن!

بعدش هم گوشی رو گذاشته. دوباره تليفون زدم. می بينم يکی ديگه گوشی رو ورداشته. می گم: لطفا وصل کنين به علی آقا. می خوام باهاشون حرف صحبت کنم.

طرف می گه: جنابعالی؟!

بازم نخواستم خودمو معرفی کنم. گفتم: يه بنده ی خدا.

طرف می گه: بنده ی خدا، اسم داره برادر!

می گم: حالا شما به علی آقا بفرمائيد، خودشون می شناسن.

می گه: آخه کدوم علی آقا؟!

می گم: علی آقا ديگه! مگه چند تا علی آقا، اونجا هست؟!

طرف می خنده و می گه: برادر! تو همين اتاق، بخوای برات بشمرم، ده تا علی آقا هم بيشتره. تازه، ماه رمضونه و يه عده شون هم زدن به چاک. بنده چاکرت، علی تليفونچی هستم. بغل دستم، علی پارکينگی نشسته. اون يکی ناکس که داره تسبيح شاه مقصود ميندازه، اسمش علی آبدارچيه. ماه رمضون، می دونی که آبدارخونه تعطيله. علی زيراکسی هم، امروز زنش زائيده، رفته بيمارستان. حالا قبول کردی يا بازهم بشمرم؟!

گفتم: خيلی آقائی. دمت گرم. ولی، من با علی آقا رئيستون کار دارم.

تازه، طرف دوزاريش افتاده و می گه: ای بابا! پس علی آقارو شما می خوای! آقا، اينجا نيستن برادر. اينجا، تليفون خونه اس. شما، باس شماره ی مستقيم اقا رو داشته باشی!

بعدش هم گوشی رو گذاشت! به علی گفتم: ماشينو روشن کن بريم ببينم تو اين اداره چه خبر شده؟! رفتيم اداره. می بينم دوتا تفنگ به دست، دم در واستادن و بعدش اومدن جلو. نه سلامی و نه عليکی. انگار نه انگار که ناسلامتی، ما رئيسشون هستيم. علی رو می کنه بهشون و می گه: برادرا. زودتر درو واکنين. آقا عجله دارن. يه کار فوری پيش اومده!

يکيشون اومده جلو و تو ماشينو نگاه می کنه و می گه: کدوم آقا؟!

پر روئی رو می بينی! چشم تو چشم من انداخته و می گه کدوم آقا؟! بعدش هم که يه خورده منو بر و بر نيگا کرده، پشتشو کرده به ما و رفته طرف اون يکی ديگه و با هم پچ و پچ کردن و بعدش هم، دوتائی رفتن طرف نگهبانی. علی اينجور وقت ها خيلی تيزه. گفت: اوستا، غلط نکنم يه خبرهائی شده!

گفتم: چه خبرهائی علی؟!

گفت: نمی دونم اوستا. اما وضع اصلا عادی نيست. بهتره که با پاسگاه تماس بگيرين و بگين بچه هارو بفرستن.

گفتم: من گمون نمی کنم. شايد هم اين ها جديدی باشن و مارو به جا نميارن.

علی گفت: ولی اوستا. اجازه بده تماس بگيريم!

گفتم: بگير.

علی با پاسگاه تماس گرفت و قضيه رو بهشون گفت. بهش گفتن که همين حالا راه می افتن. تماس که قطع شد، يهو ديدم مثل مور و ملخ ريختن و دور ماشينو گرفتن و گفتن: تکون نخورين! دست ها بالا!

علی گفت: اوستا می خوای ببندمشون به رگبار؟!

گفتم: نه پسر! نمی خوام برادر کشی بشه. سوء تفاهمی شده، برطرف می شه.

اومديم از ماشين بيرون. اسلحه هامونو گرفتن. بعدش هم چشمهامونو بستن و کشون کشون بردنمون توی ساختمون. همونجا بهشون گفتم: برادرا! بهتره مواظب رفتارتون باشين. دارين اشتباه می کنين. مارو عوضی گرفتين!

ولی، اصلا تو گوششون نرفت. علی گفت: اوستا. نگفتم هوا پسه؟!

گفتم: صداتو ببر پسر! اوضاع باس بدتر از اينها باشه!

آخه، می شه که وزير يه وزارت خونه باشی و بيای تو وزارت خونه ی خودت و راهت ندن که هيچ، تازه دستگيرتم بکنن؟! از همه بدتر، ميون اونهمه آدم، يک نفر هم پيدا نشه که بگه خرت به چند؟!

علی گفت: اوستا، نکنه که اصلا عوضی اومده باشيم. نکنه که از ديروز تا حالا ساختمون وزارت خونه عوض شده باشه؟! اومدم که جوابشو بدم که يه دفعه صدای رگبار بلند شد و اوضاع بهم ريخت و مارو کشوندن تو يه سوراخی. بعدش هم، در سوراخو بستن و همينجور صدای رگبار بود که از در و ديوار ميومد و آخ سوختم و آخ سوختم. گمونم يه ربعی طول کشيد که يهو در سوراخی بازشد و چند نفر ريختن تو و دست و پای ما رو واز کردن و بعدش هم چشمهامونو. چشمم که واز شد، ديدم سردسته شون يکی از شاگردای خودمه. از پاسگاه اومده بودن کمک. گفتن: اوستا. عجله کن که اوضاع خيلی قاراشميش شده!

گفتم: قضيه چيه که ما بی خبريم؟!

گفتن: حالا وقت نداريم. تو راه بهتون می گيم.

حالا، قضيه چی بوده؟! نخست وزير عوض شده بود. کی نخست وزير شده بود؟! علی حزبی! به بچه ها گفتم: عين خيالتون نباشه. سر يک ماه می کشنش پائين.

گفتن: از کجا می دونی اوستا؟!

گفتم: صبر کنين. می بينين!

آخه، علی حزبی رو مثل کف دستم می شناختم. بچه ی محل بوديم. خونه ی ما ، جلوی مسجد بود و خونه ی اونها، پشت مسجد. باباش مرده شور بود. ولی می گفتن هفت زبونو بلده و يه زمانی تو قونسولگری کار می کرده. غسالخونه ی بالا رو که از طرف دولت ساختن، کار بابا علی کساد شد. آخه، قبلا مرده هارو اون تو مسجد می شست. داداش بزگه ی علی، تازه از خارج برگشته بود. علی می گفت که باباش خرج تحصيل داداش بزرگه رو می داده. ولی تو محل پيچيده بود که دولت خرجشو داده و فرستادتش خارج. به هر حال، داداش بزرگه که از خارج بر می گرده ، ديگه دوست نداره که باباهه تو کار مرده و اين جور چيزها باشه. تازه اگرهم می خواست باز نمی شد. برای اينکه مرده ها افتاده بودن دست دولت. برای همين هم بود که اومد و راهرو بغل مسجدو داد تيغه کشيدن و بعدش هم يه در کشوئی گذاشت و يه مشت ملامين و پلامين که تازه اومده بود تو بازار، ريخت تو مغازه و باباهه رو نشوند پشت دخل و يا علی! حالا، خود همين قضيه ی ملامين و ظرف های روحی که از کجا اومدن و کی اونهارو وارد بازار کرد و چرا وارد بازار کرد و بعدش هم، چه کسی علی مسگر و نصف شبی انداخت تو کوره ی پر آتيش و جزغاله اش کرد، بماند! ديگه نمی خوام همه ی قضيه رو برات تعريف کنم. فقط می خوام بگم که جيک تا بيکشو می شناختم. يه ماه بعد هم اگه نگم، چند ماه بعدش بود که کله پاش کردن و فرستادنش اونجا که عرب نی می اندازه و صبح روز بعدش هم، باز اومدن در خونه و يه حکم دادن دست ما که شدی فلان. کارشون اين بود ديگه. با يه دست پس می زدن و با دوپا پيش می کشيدن. حکم رو که نيگا کردم، ديدم يه پله ی ديگه که بپرم، رسيدم اون بالا بالاها. نشستم و با خودم کلامو قاضی کردم و گفتم: علی! تو بچه مسلمونی؟ قبول. بچه کارگری؟ قبول. ولی مسجد جای خودش و کارگاه و کارخونه هم جای خودش. حالا می خوای چيکار کنی؟! حزب که دست از سرت ورنمی داره و می گه که بالات خيلی خرج کرده. بالا بری و پائين بيای، مثل سايه دنبالتن. دولت هم که وضعش معلوم نيس. امروز رو شاخ اين نشسته، فردا رو شاخ يکی ديگه اس. علی هم که که يکی به نعل می زنه و يکی به ميخ. تازه از کجا معلوم که سر هر دوتاشون تو يه آخور بند نباشه؟! قضيه ی درشکه ها که يادته؟! ماشين قربونی رو برای چی علم کردن؟! کشت و کشتار نفت برای چی بود؟! معدن سرچشمه هم که يک قرونش دست تو رو نگرفت! زمين ها رو هم که آخرش علی بنگاهی بالا کشيد. کارخونه هارو هم که خوردن و رفت پی کارش. کازينوها هم که خدا بيامرزدش. قلعه رو هم که ننه علی ورداشته و نوشته پشت قباله ی دخترش. بانک ها هم که افتاده دست علی بانکی. کوزه جمع کنی هم مگه چقدر درآمد داره که خرج هفت تا زن و هفده تا بچه از توش در بياد؟! از همه بدتر، توی اين هير و بيری ، يکی از زن هام، دست پسر هفت ساله مو گرفته و رفته خونه ی باباش. داداشش اومده و می گه که نکنه می خوای بچه رو با دست خودت به کشتن بدی! چرا نمی فرستيش خارج؟! می گم که باباجون، پسره هنوز هفت سالشه. کو تا سربازيش؟! از يه طرف هم می بينم که راس می گه. جنازه ی هفت هزار تاشونو، تو همين حمله گذشته آوردن ستاد. بچه ان علی آقا. بچه! چی می فهمن؟! فکر می کنن توی جنگ حلوا پخش می کنن. دست آخرهم که بشينی و با هاشون حرف بزنی و قانعشون کنی، اونوقت تازه پای بچه های محل رو می کشن وسط که مثلا فلانی رفته شهيد شده. اگه ما نريم کنفی داره. تازه، قضيه ی بهشت و مهشت و اين جور چيزها هم روش. قضيه ی ايدئولوژی و ميدئولوژی هم که ديگه قوز بالا قوز. خب! راس می گه. باس بفرستم خارج. ولی با کدوم پول؟! از کجا بيارم؟! تا حالا، هفت تاشونو فرستادم. ارز دولتی که به جائی شون نمی رسه. باس براشون ارز آزاد بفرستم. فکر می کنی که ارز آزاد، الان تو بازار چند باشه خوبه؟! باز خوبه که خودت دستت تو کاره و می فهمی چی می گم! حالا می گم باشه. براشون می فرستم. ارز آزاد براشون می فرستم. ولی آخه می بينی که چطوری برای آدم، يک کلاغ و می کنن چهل کلاغ! هنوز هيچی به هيچی نشده، چو انداختن که يارو داره می زنه که رئيس جمهور بشه! به قول يارو گفتنی، خب اگه تو بهتر می زنی بستان بزن. حالا حکايت ما شده. خب مردش هستين، پا بذارين تو ميدون و بگين ما هم هستيم. ولی نيستين. مردش نيستين. اين جور کارها جيگر می خواد. جيگرشو نداری؟! خب، باس بشينی کنار. معامله، دو سر داره داداش. يه سرش خريداره. يه سرش هم فروشنده. وسطو بخوای بگيری، شدی دلال. خريد و فروش هم دو سر داره. يه سرش سوده، يه سرش ضرر. مايه دار و استخون پر که باشی، ضرر هم که بياد، فوق فوقش می شينی و از مايه می خوری. حساب دو دوتا، چهار تا است داداش. نداشته باشی، کلاهت پس معرکه اس. ما هم که تخم و ترکه ی اين کار بوديم. از پادوئی دکون گرفته تا دلالی تو بازار و همينجوری بگير بيا بالا و بالاتر. نبض قضيه دستمون بوده. استخونمون تو اين کار خورد شده. به قول امروزی ها، هم چپ چپشو می شناسيم و هم راست راستشو. اون وسط هم اگه بيشتر از همه پيرهن پاره نکرده باشيم، کمتر نکرديم. تو قضيه ی انقلاب هم، هرچی داشتيم، گذاشتيم تو طبق اخلاص و آورديم وسط و گفتيم بسم الله. از شايعه ساختن و بردن تو مردم بگير تا اعلاميه چسبوندن به ديفال و ريختن تو خيابون و بعدش هم که خودت تو جريانش بودی. از گرفتن پادگان ها و نخست وزيری موقت و آوردن رئيس جمهور و خلاصه ،هرچه از دستمون براومده، کوتاهی نکرديم. شهيد به ناحق داديم ولی آدم به حق کشتيم. بخوام حسابشو بکنم، فقط من خودم يکی – کاری به کار بقيه ندارم – تو اين قضيه، يه چيزی هم از جيبم بالاش گذاشتم. به هر سازی که زدن، رقصيديم. گفتن چپ شين، گفتيم چشم. گفتن راست شين، گفتيم چشم. گفتن وسطو بگيرين، گفتيم ای به چشم. گفتن بريزين تو دانشگاه، ريختيم. گفتن برين تو مسجد، رفتيم. قضيه ی آتش زدن اتوبوس های شرکت واحد که يادته؟! سر و ته قضيه رو يه روزه هم آورديم. قضيه ی سينماها که اومد وسط،، گفتيم عليتو! توی يه چشم بهم زدن، دود شدن و رفتن هوا. گفتن بچه ها، حالا نوبت بانک ها است. گفتيم به چشم. عرق فروشی ها؟! اون که کاری نداشت. بعدش هم يه پامون مسجد بود و يه پامون دانشگاه. قم، تهران، اصفهان، تبريز، مشهد و باز بيا قم. برو شمال. بيا جنوب. شرق و غرب. ساواک؟! اون که از اولش تو برنامه مون بود. بعدش هم شهربانی و ژاندارمری. بعدش هم ارتش. تازه پامون رسيده بود به در پادگان ها که گفتن حالا دستور مرخصی صادر شده. بشينين خونه تا خبرتون کنيم. يادته؟! تو خونه، کارمون شده بود تليفون زدن به اين و اون. تلکس بزن، تلگراف کن.، راديوهارو بگير. از اين ايستگاه به اون ايستگاه. اگه اون لا ما ها هم وقتی پيدا می کرديم، تازه باس می نشستيم و شرح وظايف فردای بعد از انقلابو می خونديم. خبر رسيد که انقلاب شده. گفتيم حالا باس چيکار کنيم؟! گفتن، فعلن هيچی. بمونين خونه، خبرتون می کنيم. گفتيم چشم و اونوقت، در و پنجره ها رو رو خودمون بستيم و نشستيم خونه. سيگار اولو هنوز تموم نکرده بوديم که خبر اومد انقلاب پيروز شده و باس هر کسی بره سر کار خودش. گفتيم چشم و زديم بيرون. حالا، بيرون چه خبر بود؟! نمی خوام سرتو درد بيارم. خودت می دونی که چنان بگير بگير و بچاپ و بچاپ و بکش بکشی بود که خدا می دونه. ما هم افتاديم وسط و شروع کرديم به کار. اونهائی که باس دستگير می شدن، دستگيرشون کرديم. يه عده شون هم که باس همونجا درجا کشته می شدن، کشتيمشون. بقيه شون که باس تا دستور ثانوی در بازداشت می موندن، نگهشون داشتيم. کار ديگه مون هم که تصرف مراکز کليدی بود که همه شونو گرفتيم و درش هم يه قفل زديم. بعدش هم تشکيل کميته ها بود و سپاه و جهاد و بگير و بيا بالا تا دادگاه انقلاب و مراکز رای گيری و نخست وزيری موقت و بعدش هم رئيس جمهور. مگه کسی باورش می شه؟! برای همينه که می گن دست خارجی تو کار بوده! کدوم خارجی؟! خارجی جيگرشو نداره. خايه می خواد که کسی دست دراز کنه سوی اين مملکت. به ولای علی قسم که با همين قمه مثل خيار می پرونمش. دو تيکه اش می کنم. خيال کردن! نه داداش از اين خبرها نيست. می خوان بزنن تو سر مال. مال من. مال تو. مال اون داداش! حالا، وقت و زحمت و خرج و حمالی هاش به کنار، تازه می خواستيم مثلا بشينيم و يه نفسی بکشيم که سر و کله ی آقايون پيدا شده و برامون دادگاه علم کردن. حرفشون هم اينه که باس معلوم بشه چه کسی قرقو شکسته؟! خب، معلومه ديگه. همونی که قرقو می ذاره. کی غير از اون خايه شو داره که قرقو بشکنه؟! حالا اگه ازشون بپرسی که کی قرقو گذاشته بوده که بعدش يکی اومده و اونو شکسته؟! فورا می گن اونش ديگه به اونا مربوط نيست. خودتون برين بگردين و پيداش کنين. پيداش کنن؟! چی چی رو پيداش کنن؟! آخه دستشون به جائی بند نيست. اومدن خر مارو چسبيدن. يارو زده و برده. اين ها هم به گردش نمی رسن. حالا تازه اومدن چسبيدن به قضيه ی کشتار نفت. قضيه ی ماشين قربونی. يا رفتن مثلا دنبال شناسنامه ی علی پادو. يا مثلا رفتن بيخ اون علی هه رو چسبيدن که چرا با سفارتخونه ها رفت و اومد داشته؟! يارو خودشو چاک می ده و می گه باباجان کارم بوده. ولی مگه ولش می کنن؟! اون علی ديگه رو گرفتن – علی طلبه – جرمش چيه؟! جرمش اينه که چرا رفته و در نجف درس خونده و شده آيت الله! می گن آيت الله و هفت تا زبون بلد بودن، يعنی چه؟! اونوقت، پرونده، پشت پرونده که مقرری شونو از شرکت نفت می گرفتن. حالا اگه يکی بپرسه که کدوم شرکت نفت؟! می گن اونش ديگه به تو مربوط نيست! يا مثلا، اون علی ديگه رو، از سر کارش کشون کشون آوردن و حالا بزن و کی نزن. بيچاره داد می زنه و می گه: آخه باباجون کار من تو قلعه بوده. من با کازينو چيکار داشتم؟! ولی يارو، نه ور داشَته و نه گذاشته، می گه: حالا کجاشو ديدی؟! منتظريم پرونده های بنگاه معاملات ملکی و خريد و فروش ماشين و سيگاری های کنار خيابونت هم در بياد!

اون يکی داداشو، از توی بانک آوردن. مثل اينکه اونهم دستش تو کار داداشه بند بوده. راست و دروغش به گردن خودشون. ولی می گن کافه های اطراف ميدون قرق او بوده. حالا، اين ها به کنار، علی مسيو وعلی اوکی رو بسوک! کاشی به عمل اومده که آقايون اصلا مال اونور بازار بودن و قاچاقی تو اينور بازار می پلکيدن و زاغ سيای علی بزرگه رو چوب می زدن. می گن راپرتشونو علی يوف داده. يک عده هم می گن که نخير. دست هر سه نفرشون تو معامله بند بوده. از قرار معلوم، طرف مياد سر قرار و می بينه که جنس اونجا است، اما کسی اون دور و ورا نمی پلکه. شکش می بره و می زنه به چاک. سر راه، می خوره به تور علی دلال. علی دلال رو هم که می شناسيش. شامه اش خيلی تيزه و بلده چطوری ته و توی قضيه رو در بياره. خلاصه، علی آقائی که تو باشی، خر يارو رو همونجا می گيره و کارو تموم می کنه. حالا جنس چی بوده؟! ديگه اونو افشاء نمی کنن! به صرفشون نيست. ولی بعدا معلوم می شه که علی يوف و علی طلبه و علی اوکی، سر يه قضيه ی ديگه گير بودن و دير رسيدن سر قرار. بعدش هم که می رسن می بينن که نه از جنس خبريه و نه از طرف جنس. سر اين قضيه، عصبانی می شن و می زنن تو پر هم. علی دلال هم تو اين وسط بی کار نمی شينه و می پره و می ره و چند تا آجانو خبر می کنه. دعوا که شروع می شه، آجا نا می پرن وسط و آقايونو دستگير می کنن. بعدش هم صورت مجلس می کنن و شاهد هم، می شه خود علی دلال، با همون چندتا آجانی که خودش آورده. خلاصه، سرتو درد نيارم، معلوم نيس چی اون وسط می گذره که تا برسن کلانتری، علی طلبه غيبش می زنه. علی مسيو و علی اوکی هم، به بهونه ی دست به آب رفتن جيم می شن. می مونه علی يوف که می اندازنش تو هلفدونی تا آب خنک بخوره. حالا، قضيه چيه که علی بورسی اين وسط پيداش می شه و می زنه که علی يوف رو از زندون بياره بيرون، اونو ديگه خدا می دونه. فقط می گن، پشت علی بورسی، علی دلال واستاده. پشت علی دلال هم علی اوکی و علی مسيو. و پشت سر همه شون، علی طلبه. آدم سر در نمياره به خدا! از يک طرف، يارو، آجان مياره رو سرشون و از يک طرف هم، شاهد قضيه می شه. و از يک طرف هم ، علی بورسی رو ميندازه وسط که علی يوف رو از زندون بياره بيرون. و تازه، شايع می شه که همه ی اين قضايا، زير سر علی يوف بوده. زندون و مندون هم برای اينه که می خوان رد گم کنن. ولی اگه نظر منو بخوای، می گم که همه ی قضايا، زير سر علی دلاله. از کجا معلوم که طرف جنس خودش نبوده؟! پای منو و تو و علی خارجه و کراواتی و مراواتی رو هم بی خود به ميون کشيدن. حاج علی تکيه و حاج علی دولت و حاج علی ميدونی هم، اصلا قضيه شون يه چيز ديگه اس. می مونه علی پادو و اوستا علی!

حالا، گير قضيه سر چيه، نمی دونم. ولی باس يه چيزهائی باشه که اينقدر امروز و فردا می کنن. می گن، دست رو هر پرونده ای که گذاشتن، يه چيزهائی از توش در اومده و تو هر کدوم از اونها، علی پادو يه سر قضيه بوده و اوستا علی يه سر ديگه اش. اون وسط و مسط ها هم يه جوری پای علی دلال گيره. از توی چندتا شون هم، اسم علی مسيو و علی اوکی و علی يوف در اومده. برای همين هم رفتن تو نخ سفارتخونه ها. می گن، سر نخ قضيه می رسه به صد سال پيش. يکی دو موردش هم سابقه اش از صد سال هم بيشتره. وضعيت، حسابی گوز پيچشون کرده. مثلا، متهم شصت سالشه، اما پرونده ای که براش در اومده، تاريخش نشون می ده که باس صد سالش هم بيشتر باشه. عکس و مکس و و اثر انگشت و منگشت و اين جور چيزهاش هم، همه اش درسته و مو لا درزش نمی ره. ولی سن يارو با اونی که تو پرونده نوشته شده نمی خونه. يه جاهاش هم، مثلا اسم علی پادو، شده علی اوستا. يا علی اوستا، شده اوستا علی. يا علی مسيو، شده علی دلال. يا علی دلال، شده علی اوکی و علی اوکی، شده علی پادو و همينجوری اين شده، اون. و اون، شده اين. تو دادگاه گفتن که پرونده مشکوک به نظر مياد و باس دو باره بررسی بشه. قضيه کشيده به اون بالا بالاها. بعدش دادگاه انقلاب آدم فرستاده که قضيه رو بررسی کنن که از چه قراره؟! دادگاه انقلاب هم که خودت توش کار می کردی. دست رو هرکسی بذاره، تا دل و روده شو نريزه بيرون ولش نمی کنه. ولی اين دفعه قضيه فرق می کنه. چون، پای خود دادگاه هم توش گيره. منظورم پای علی قاضيه. از قديم گفتن، وای به وقتی که بگندد نمک. اونوقت آقا رو کرده به من و می گه: خوبه که خودت تا همين ديروز قاضی بوده ای!

می گم: اتفاقا، بدتر! چون به قول معروف، بلانسبت تو، سگ داند و چوپان که در انبان چيست!

می دونی که تو دادگاه، اول حکم رو صادر می کنن، بعدش می رن دنبال مدرک جمع کردن و پرونده درست کردن. به همين آقا می گم: جرم من ديگه چی بوده که خواستينم؟!

می گه: والله نمی دونم. از قرار معلوم، باس مجرم باشی ديگه!

می گم: آخه، با کدوم جرم؟! با کدوم مدرک؟! با کدوم شاهد؟!

می گه: والله چی بگم! من مجری حکمم نه حاکم.

می گم: يعنی چی؟! پس اين حکمو، کدوم ننه قمری صادر کرده؟!

می گه: تو بهتر می دونی. تو باس بگی!

ازش خواهش کردم که اگه ممکنه، بذاره يه دور خودم پرونده هارو بخونم. حالا بماند که چقدر فيس و افاده فروخته به ما و تاقچه بالا گذاشته تا خلاصه، آخرش رضايت داده که يک شب پرونده هارو بذاره پيش من. البته چندتا پاسدارهم گذاشته بود بالای سرم که دو ساعت به دو ساعت کشيک منو بدن که مبادا يه وقت اون وسط، برگه ای ، چيزی گم و گور بشه. حالا باز خدا پدرشو بيامرزه که همين گذشتو کرده. توی اين بگير و بکش ها، خودش خيليه. خلاصه، پدر خودمو در آوردم تا تونستم يک شبه، اونم چند خط در ميون، همچی بگی و نگی، يه نگاهی به پرونده ها بندازم و يه چيزهائی دستگيرم بشه. اولا، اينکه حکم اعدام و معدامی تو پرونده ها نديدم. علی قاضی می گه، علتش اينه که نمی خواستن خارج از مقررات و زودتر از موعد مقرر تو جريان کارم بيفتم. خب، اينش منطقيه. خود من هم تو دادگاه همين کارو می کردم. تازه، من دعوام اصلا سر اين چيزها نيست. می خوان اعدام کنن، می خوان نکنن. دعوای من، سر اصل قضيه اس. اصلا سر همون دعوا، کار من به اينجا کشيده که حالا بشينم پشت خط و منتظر بشم که که کی حکم اعدامم رو بخونن. مگه من چی گفتم؟! من گفتم که تا اينجا با هم اومديم. ببريم با هم برديم. ببازيم هم با هم باختيم. تو همون روز اول، گفتيم که سود و ضر نصف. درسته؟! خب، حالا خداوکيلی قضيه اولش از کجا شروع شد؟! مگه نيومدن تو بازار و گفتن که قراره بازارو بکوبن و به جاش يه سوپر مارکت بزرگ درست کنن؟! گفتن يا نگفتن؟! روزی که اومدن بازار، يادت مياد؟! سردسته شون کی بود؟! حاج علی معمار و پسرش که تازه مهندس شده بود و از خارج اومده بود. درسته؟! خب. چند سال قبلش هم که علی صراف دعوای بانک ها رو علم کرده بود. مگه همين حاج علی پيشنماز نبود که بعد از نماز مغرب و عشاء، رفت بالای منبر و گفت که منظورشون از همه ی اين دفتر و دستک ها، ضديت با اسلامه؟! گفت يا نگفت؟! اونوقت کی بود که منو کشيد کنار و گفت يه جای قضيه بو می ده. ما نستيم؟! اونوقت، کی بود که کشوی دکونشوکشيد پائين و گفت که اين از ما. ديگرون وظيفه ی دين و دنياشونو خودشون بهتر می دونن؟!

خب. اونروز، علی معلم کجا واستاده بود وعلی پادو کجا؟! يادت مياد که ازت پرسيدم که اين علی معلم، ديگه اينجا چيکار داره؟! و تو گفتی که دنبال يه عمده فروشی می گرده که برای بچه های بی بضاعت، قلم و دفتر بخره. بهت چی گفتم اونروز؟! يادت مياد؟! حالا هم حتما شنيدی که آقا، رفته با بچه های مسجد پائين، دست به يکی کرده و زير زيرکی دارن يه کارهائی می کنن که خودشونو برسونن اون بالا بالاها و يه دادگاه ديگه علم کنن!

حالا، من کاری به کار گذشته ندارم. قضيه، هر چه بوده و هر چی شده. ما هم هرکی بوديم و هرچی شديم. امروز همينی هستيم که هستيم. خدا مارو زده. بد آورديم و يا هرچی. به قول معروف، اگه از اسب افتاديم، از اصل نيفتاديم. افتاديم؟! تو تابستون، ضل گرما، رفتيم در دکونش. برگشته يه جوری به ما نيگا می کنه که هرکی ندونه، فکر می کنه که ما شوهر ننه شيم يا نوکر باباش! دريغ از يه ليوان آب که بده به دست ما! آقا، مارو ديده و شناخته. خوب هم شناخته، ولی سرشو انداخته پائين و به بهونه ی ورداشتن گوشی تليفون جيم شده. بعدش هم که رفتيم تو کارگاه، شاگرداش دوره مون کردن و يکی می گه، چطوری علی سرهنگ؟! اون يکی ديگه می گه، چطوری علی اوکی؟! همينجوری اسم بوده که روی ما گذاشتن؛ علی مسيو، حاج علی، علی يوف، علی دلال، علی کله، علی کراواتی و علی فلان و فلان. تو بودی چيکار می کردی؟! واميستادی و تماشاشون می کردی که همينجور برن و بيان و ليچار بارت کنن؟! نه. به خدا قسم که دست کم کمش، می زدی و چندتاشونو لت و پار می کردی. نمی کردی؟! به خدا می کردی. ولی ما چی گفتيم؟! هيچی. سرمونو پائين انداختيم و رفتيم، تا شده صبح روزی که شبش انقلاب شده بود. از اونجا رد می شديم که ديديم آقا از خونه اش داره مياد بيرون. رفتيم جلو سلامش کرديم. جواب نداده. پرسيديم ازش کجا می ره؟ اگه می ره شرکت برسونيمش. همين يک کلمه. اونوقت، ديديم رنگش پريده و به ما گفته: کدوم شرکت؟! نکنه خواب نما شدی؟! ما شرکتمون کجا بوده؟!

فهميديم که ترسيده. چون انقلاب شده، فکر کرده که اومديم شرکتو از دستش در بياريم. خب، چيزی نگفتيم و رفتيم پی کارمون که زده و انقلاب پيروز شده. اونوقت ديديم فورا سر و کله آقا پيدا شده و داره صحبت از شراکت و اينجور چيزها می کنه. ما هم در جوابش گفتيم: کدوم شرکت؟! ما شرکتمون کجا بوده؟!

بعدش آقا برگشته و می گه: پس يهو بزنين زيرش و بگين که ما شريک نيستيم ديگه!

می گم: شريک تو چی علی آقا؟!

می گه: شريک تو انقلاب علی آقا!

حالا، تو فکر می کنی که من باس چی جوابشو می دادم؟! هيچی. فقط گفتيم که: اينش رو ديگه دادگاه تعيين می کنه!

اينو که گفتيم، ديديم که آقا رفته تو لب. چرا؟! چون حکم دادگاه معلومه. يا می گه، آقاجون جنابعالی از اين لحظه به بعد، اعدام هستی، يا چی؟! يا نخير. اشتباه شده. جنابعالی از اين لحظه به بعد، رئيس جمهورهستی. والسلام. اينکه ديگه تو لب رفتن نداره. داره؟!

Friday, July 27, 2007

هيچ . نيچ . کا

حدود چهل سالی می شود که ازهم، بی خبريم. چهل سال عمری است! در اين چهل سال، نه تنها از تو، بلکه از خودم هم بی خبر بوده ام. بيست و چند سالی هم در آن وسط ها گم شده است که به نظر عده ای، آن بيست و چند سال را، اصلا نبوده ام و عده ای هم معتقد هستند که بوده ام، اما نفهميده ام که چگونه. به هر تقدير؛ بودن و نبودن اش مهم نيست. مهم اين است که اين اختلاف نظرها وجود دارد و بعضی وقت ها که متوجه ی گذشته ها مان می شويم، خودش تکانی می شود تا به خود بياييم و بينديشم به لحظه ای که...... آه! نگاه کن!.......مادرت!...... مادرت دارد می آيد؛ دارد می آيد تا بازهم دست مرا بگيرد و بکشاند به گوشه ای و همچنانکه دماغم را پاک می کند، بگويد: ( می دانی که با هيچ نيچ کا، در يک روز وارد اين دنيا شده ای؟ ).

و من بگويم که: ( نه. نمی دانم).

و مادرت بگويد که: ( تو، حالا ديگر بزرگ شده ای و بهتر است بدانی که اگرچه تو و هيچ نيچ کا، يکی دو ساعت با هم اختلاف داريد، اما نبايد بگذاری که دماغت اينطور بيرون بيايد!).

و من بگويم که : ( کداميک از ما، زودتر وارد اين دنيا شده ايم؟ " من " يا " هيچ نيچ کا " ؟ ).

و مادرت بگويد که: ( اينش ديگر مهم نيست).

و من بگويم که: ( چرا مهم نيست؟! خيلی هم مهم است!).

ومادرت اراده کند که چيزی بگويد، اما در همان لحظه، پدرت او را صدا بزند برای وصيت کردن. آخر می دانی که پدرت آنقدر با مرده و مرگ و مير، سر و کار دارد که وقتی می خواهد سفارش کوچکی هم بکند، می گويد: " وصيت می کنم که.....".

اگر هنوز يادت مانده باشد، در آن زمان ها، وقتی که دور هم جمع می شديم و " کل اوقلژ"، ادای پدرت را در می آورد، " وصيت می کنم" گفتن های او، خنده دارترين موضوعی بود که حسابی مارا سر حال می آورد. يادت آمد؟! شايد هم نظر حالای تو، غير از آن باشد. باز هم مهم هم نيست. مهم، اين است که بتوانيم با هم اختلاف نظر داشته باشيم!

راستی! از کل اوقلژ چه خبری داری؟ فکر می کنم زيباترين موجودی بود که تا آن زمان ديده بودم - منظورم زيبائی روح او است! - و تا آنجا که به خاطر می آورم، من و تو بر سر اين مسئله هم، اختلاف نظر داشتيم و شايد، دليل آن اختلاف نظر، اين بود که در آن زمان، بنا برملاحظاتی، به صراحت نمی گفتم که منظورم، از زيبائی کل اوقلژ، زيبائی روح او است و چيزهای ديگری می گفتم، چون اشاره ی مستقيم به زيبائی" روح "، خالی از اشکال نبود، چون تو تعبير به چيزهای ديگری می کردی و بعد هم بحث و عصبانيت و....... سرانجام، از کوره در رفتنن تو و..... متمرکز شدن نگاهت به نقطه ای که در آن زمان نمی دانستم کجا است و....... در همان حال، بيرون آوردن دستت از جيب شلوارت – البته دست چپت، چون معمولا عادت داشتی که به هنگام، صحبت، دست چپت را در جيب شلوارت فرو ببری - و........... با دست راستت عينکت را از روی دماغت پائين می کشيدی و........... يک قدم به جلو بر می داشتی و......... اگر کسی از بيرون، ناظر بر آن حرکات بود، می توانست ببيند که چگونه نطفه ی يک کينه ی ديرينه دارد رشد می کند و........... بعد از چند ثانيه که متمرکز به جائی که هنوزدر آن زمان، نمی دانستم کجا بود، اما مسيرش از بالای شانه ی راستم می گذشت، نگاه می کردی و می پرسيدی که: ( منظورت از زيبائی چيست؟!) و.........من....... می خواستم........ فرياد بزنم..... و...... بگويم که منظورم.......، اما اگر يادت مانده باشد، هرگز منظورم را بر زبان نياوردم. هرگز! و اگر هم برزبان می آوردم، شايد که هيچ اتفاقی نمی افتاد و فقط بازی به پايان می رسيد و من، در آن زمان نمی خواستم که به پايان برسد. تنهائی؟. نه. چون، بعدها معلومم شد که دليلش ترس از تنهائی هم نبوده است ، بلکه چيز ديگری بوده است که اميدوارم اگر روزی چشم در چشم هم قرار گرفتيم، آن را به تو بگويم.

وقتی می پرسيدی که " منظورت از زيبائی چيست؟!"، فقط سرم را پائين می انداختم و نگاهم، مستقيم روی پوزه ی کفش راستت قرار می گرفت و سکوت می کردم. سکوت من در چنان لحظاتی برای تو معنائی داشت؛ معنائی بخصوص. همان معنائی که آرامت می کرد و شعله ای که در درون داشتی و می رفت تا زبانه بکشد و مرا بسوزاند، فرومی خفت – اما نمی مرد! - حرکت بعدی ات اين بود که يک قدم به عقب بر می داشتی و دست راستت را که تا آن لحظه، عينکت را در خودش می فشرد، بالا می بردی و آن را روی بينی ات می گذاشتی و دو باره، دست چپت را می بردی درون جيب شلوارت و نگاهت را از نقطه ای که به آن – به او؟!- دوخته شده بود، کنار می کشيدی و متوجه پيشانی ام می کردی ، به طوری که وقتی سرم را بالا می آوردم، درست چشم در چشم من قرارگرفته بودی. بعد، لب های بهم فشرده ات از همديگر بازمی شدند و لبخند مرموزی روی لب هايت ظاهر می شد و پهنای صورتت را فرا می گرفت و دوباره، همه چيز به حالت اولش بازمی گشت و در طول آن برخورد، کل اوقلژ، به "آسمان" خيره می شد و من، به " افق". و تو، هرگز نفهميدی که چرا هميشه در چنان لحظاتی، درست همان عکس العملی را نشان می دادم که انتظارش را داشتی. چرايش را حالا می گويم: " کتاب " تابستان شاد!" . يادت می آيد؟! همان کتابی که عميقا خوانده بودی و عميقا هم روی تو تاثير گذاشته بود و فکر نمی کردی که من هم آن را خوانده باشم و......... شايد حالا با کتاب ديگری زندگی می کنی - البته با قهرمان يک کتاب ديگر! - چون، تو هميشه قهرمان ها را دوست داشتی و برايت سرمشق بودند و من، هميشه دل به حال ضد قهرمان ها می سوزاندم و اين هم يکی ديگر از موارد اختلاف ما بود؛ اختلافی که بازهم ريشه در سوء تفاهمی داشت و ما نمی دانستيم. شايد بتوانم بگويم که کتاب تابستان شاد، تنها کتابی بود که من و تو، هرگز صحبت مشترکی در مورد آن نداشتيم و البته، اين تو بودی که نمی خواستی داشته باشيم و من هم که به خواسته ی تو پی برده بودم ، از نزديک شدن به چنان نقطه ی انفجاری پرهيز می کردم!

برگ برنده ی قهرما داستان يادت هست؟! منظورم دستوری است که برای مقابله با آدم های گروه مخالف صادر می کرد؟!:

(....... اگر به چنين آدمی برخورد کرديد، کافی است يک قدم به جلو برداريد و بعد، دست چپتان را که در جيب شلوارتان است، به آهستگی بيرون بياوريد وسپس با دست راستتان، عينکتان را کمی از روی بينی تان پائين بکشيد و از بالای عينک و از روی شانه ی راست او به نقطه ای در پشت سرش خيره شويد و حالا، آهسته، عينک را از روی بينی تان برداريد و در همان حال که محکم ميان انگشتانتان می فشاريد، به طور قاطع به آدم مقابل بگوئيد" منظورت از آنچه گفتی چه بود؟!". آدم مقابل شما، مليون ها جواب در اختيار دارد، اما آدم مورد نظر ما، سگوت خواهد کرد و چيزی نخواهد گفت. و اين، همان لحظه ای است که کليد طلائی رابطه، بايد به دست شما رسيده باشد و.....).

ولی، هيچ نيچ کای عزيز! واقعيت اين بود که نه تو، قهرمان آن داستان می توانستی باشی و نه من، آدم مورد نظر تو. حالا گيريم که من، همان آدم مورد نظر تو در گروه مقابل بودم، ولی تو که خودت را بهترمی شناختی. تنها وجه اشتراک تو با قهرمان داستان، اين بود که مثل او، هميشه دست چپت را درون جيب شلوارت فرو می بردی و تازه مگر برای اين کار، دليل مشترکی با او داشتی؟! عينکت را می شد کاری کرد، چنانکه کرده بودی و ظاهرا هم درست بود، ولی عينک قهرمان داستان، اگر هنوز يادت مانده باشد، نمره ای بود؛ آنهم نمره ای بالای چهار. تفاوت بين نمره ی چشم راست و چشم چپش را الان به خاطر نمی آورم، اما در هر حال عينکی که تو به چشم زده بودی، نمره ای نبود. بود؟! از اين چيزها هم که بگذريم، در کتاب تابستان شاد، " باور مذهبی" قهرمان داستان بود که به او می گفت به هنگام برخورد با پديده ای خارجی – هر پديده ای که می خواهد باشد - بايد نيرويش را در چشم هايش متمرکز کند و به نقطه ای در سمت راست و پشت سر آن پديده خيره شود؛ چرا که در آن لحظه، نيروی حياتی " اورگاندا" يعنی خدای شيطان های زمينی در آن نقطه جمع می شود و.....،. ولی به تو، چه باوری دستور می داد که به چنان نقطه ای خيره شوی! به يک خالی؟!

قهرمان داستان تابستان شاد، وقتی جواب مورد نظر را از پديده ی مقابل اش دريافت نمی کرد، مثل فنری جمع می شد و آنگاه، به هيئت حيوانی بنام " جارشيا"، در می آمد و ناگهان از جايش کنده می شد و مستقيم خودش را به نقطه ی سمت راست آن پديده می کوباند تا نيروی حياتی شيطان زمينی را در هم بکوبد و بعد هم، پديده ی ايستاده در برابر خود را با دست چپش، آنهم نه با تمام دست، بلکه تنها با بر آمدگی ای که روی انگشت اشاره اش داشت، آنقدر بر زمين می مالاند تا از آن پديده، چيزی جز بخاری متصاعد شونده ، باقی نماند و.........ولی، هيچ نيچ کای عزيز! آيا تو هم در صورت نگرفتن جواب مورد نظرت، قادر به به انجام چنان کاری بودی؟!

از پنجره به بيرون نگاه می کنم. روی پشت بام ساختمان مقابل، يک زوج قمری رو به روی هم ايستاده اند و عاشقانه در چشم های همديگر خيره شده اند. ضمنا، گربه ای هم در پس دودگير بخاری، کمين کرده است و عاشقانه به آنها چشم دوخته است! به نظر تو، می خواهد آنها را شکار کند يا رمز ديگری در آن نگاه متمرکز خفته است که ما نمی دانيم؟! هيچ نيچ کای عزيز! خيلی چيزها است که ما نمی دانيم! آيا تو می دانی که کل اوقلز، بی آنکه هيچ گمانی در باره ی او برده باشيم، معنای خيلی ازآن چيزهائی را که ما نمی دانستيم، می دانست؟! تو، آيا هيچ توجه کرده بودی که چرا وقتی ما، طرح سؤالی را در می افکنديم، کل اوقلژ به " آسمان" خيره می شد و پس از آن، پايش را محکم بر زمين می کوباند و نگاهش را از آسمان بر می گرفت و با خودش زمزمه می کرد که: " هر چه هست، از او است" . اين " اوی او" که بود يا چه بود؟!

بعضی وقت ها که در گوشه ای خلوت می کرديم - معمولا، درون انبار پنبه ی اونشاخلاها بود. پشت خانه ی مادر بزرگ کل اوقلژ. نزديک قبرستان جذامی ها که........ - بگذريم!.......، راستی بالاخره نفهميدی چه کسی، انبار پنبه ی اونشاخلالها را آتش زده بود؟! من می گفتم که کار من نبوده است. تو هم که می گفتی که کار تو نبوده است و هر دوی ما می دانستيم که کار کل اوقلژ هم نبوده است. اما، باور اين مسئله هم که انبار پنبه، خود به خود، آتش گرفته باشد، هم برای ما و هم برای عموم مردم شهر، غير قابل باور بود. يعنی در همه ی شهر، يک نفر پيدا نمی شد که از سر نفرت يا از سر تفريح و يا از سر کنجکاوی هم شده است، آتش به انبار پنبه انداخته باشد؟! می دانی که انبار پنبه، متعلق به خانواده ی اونشاخلاهای بزرگ بود، اما می گفتند که پنبه هايش را از زمين خدا جمع می کنند و مسئول جمع آوری اش، بنده ی خدا ، يعنی " رئيس حساب و کتاب آخرت " بود که.............بگذريم!...... به قول کل اوقلژ، " هر چيز، دليلی دارد". بنابراين، هرکسی که انبار را آتش زده بوده است، حتما برای کار خودش، دليلی داشته است. حتی اگر، انبار پنبه، خود به خودی هم آتش گرفته باشد، بی دليل که آتش نگرفته است. گرفته است؟! اما، من هرگز نفهميدم که کل اوقلژی که پايش را محکم بر زمين می کوباند و می گفت" هر چه هست، از او است"، يعنی از" زمين "، پس چرا بيشتر اوقات رو به آسمان خيره می شد. او از آسمان، چه می خواست؟!

وقتی کنارش می ايستاديم، نگاه تو، به موازات شانه اش قرار می گرفت و نگاه من، به موازات قلبش. من، نسبت به او، قدم کوتاه بود و تو متوسط بودی. نمی دانم که وقتی به آسمان نگاه می کرد، تو آيا به چشم های او نگاه می کردی. ولی، من نگاه می کردم. منتهی، با آن قد کوتاهی که داشتم، نمی توانستم چشم های او را از زاويه ی بالا ببينم و به همين دليل هم قادر نيستم بگويم که چه حالتی داشتند آن چشم ها! ولی می توانم بگويم که با تفاوتی کيفی - که قادر به بيان آنهم نيستم -، از نوع نگاه " رئيس حساب و کتاب آخرت " بود. شايد به خاطر تشابه چشم ها و پيشانی و ابروهايش بود؛ بخصوص از نيمرخ. البته، از طرح اين تشابه ظاهری و تفاوت کيفی نگاه او با نگاه مسئول حساب و کتاب آخرت، منظوری دارم که شايد تا آخر همين نامه بتوانم آن را روشن کنم و شايد هم بماند برای آن روزی که رو در رو و چشم در چشم همديگرخيره شويم و دريابيم که چشم های ما هم، پيشانی ما هم، ابروهای ماهم، بی شباهت به چشم ها و ابروها و پيشانی رئيس حساب و کتاب آخرت نيست! اما، تفاوت کيفی نگاه ، چيزديگری است که جز با خلوت با خود، نمی شود به آن پی برد و نمی دانم که تو در طول زندگانی ات تا به حال، شده است که با خودت خلوت کنی؟!

يادت می آيد که چگونه، رئيس حساب و کتاب آخرت، بر بلندی بام خانه اش می ايستاد و به مردمی که پيرامون خانه ی او جمع شده بودند، رو می کرد و می گفت: (........ برويد! برويد! برويد با خودتان خلوت کنيد. برويد سر قبر آن قديس و خودتان را امتحان کنيد. برويد و از آن سوراخی که روی يکی از چهار ديوار مقبره ی آن قديس هست، عبور کنيد تا بفهميد آنچه را که در اين " جازمان" کاشته ايد، چگونه در " آنجازمان" درو خواهيد کرد. برويد! برويد و.......).

حالا، دوباره از پنجره به بيرون نگاه می کنم: قمری ها، همچنان ثابت، ايستاده اند و به هم خيره شده اند و گربه هم کنار دود کش بخاری لم داده است و به نقطه ی دوری در رو به رويش، خيره شده است. نقطه ای که نه می شود گفت آسمان و نه می شود گفت زمين. به افق؟! نه هيچ نيچ کای عزيز. نه! گربه، سير هم که باشد، از وظيفه ی خودش که شکار قمری است، غافل نمی شود. پس، آيا چه راز و رمزی در اين منظره نهفته است؟!

دوچار ورطه ی غريبی شده ام و همه چيز برايم رمزآلود شده است، حتی همين که می گويند: ( دوی ضرب در دو، می شود چهار)، خودش راز و رمزی دارد که ما.........آه! داری می خندی. از اينکه می گويم همه چيز برايم رمزآلود شده است، می خندی؟! حق با تو است! انگار که نبوده است. خيلی خوب. قبول دارم. برای من، از همان لحظه ی وارد شدنم به اين دنيا، همه چيز رمزآلود بوده است؛ قبرستان جذامی ها! سکوت تو در باره ی کتاب تابستان شاد! نگاه کل اوقلژ به آسمان. آتش گرفتن انبار پنبه و........... و آن سوراخ!....... همان سوراخی که رئيس حساب و کتاب آخرت، می گفت که بايد از آن عبور کنيم و..... ابروها، چشم ها و پيشانی کل اوقلژ که شبيه ابروها، چشم ها و پيشانی رئيس حساب و کتاب آخرت بود و..............

روزی که اين موضوع – تشابه ابروها، چشم ها و..... - را، با کل اوقلژ در ميان گذاشتم، يک روز بارانی بود - زير سايه بان يک مغازه ی کفن فروشی - تا رسيدن به سايه بان، ساعتی را زير باران قدم زده بوديم. بنابراين، برايم روشن نيست که پس از شنيدن سخنان من، آن قطرات اشک بود که از چشم هايش فرومی ريخت يا قطرات باران. اما صدايش را به خاطر می آورم که بغض کرده بود. ابتدا، سکوت کرد. بعد، مثل هميشه، به آسمان نگاه کرد و بعد، به زمين و بعد، پايش را محکم بر زمين کوباند و گفت: ( هرچه هست، از او است") و بعد هم راه افتاد که برود.

گفتم: ( کجا می روی؟).

گفت: ( زير باران ).

گفتم: ( خيلی تند می بارد).

گفت: ( بهتر).

در صدايش، نيروئی بود که نتوانستم از رفتن بازش دارم و نيز نتوانستم از رفتن با او خودداری کنم. بنابراين، به دنبالش راه افتادم؛ وضعيت غريبی بود. تند قدم برمی داشت. خودم را که به او می رساندم، می ايستاد و عقب می کشيد. آنوقت، می ايستادم تا به من برسد. وقتی به من می رسيد، دوباره بر سرعت قدم هايش می افزود و در همان حال، زير لب، چيزهائی را زمزمه می کرد که برای من مشخص نبود. بخصوص که گاهی با صدای باران و گهگاهی هم با صدای رعد در هم می آميخت. اعتراض کردم و گفتم: آخر! اين چه طرز راه رفتن است؟!

ايستاد و مثل گرازی که پوزه اش در زمين گير کرده باشد، غريد و گفت: ( اگر ناراضی هستی، می توانی بروی. می توانی تنهايم بگذاری و بروی).

و تو می دانی که نمی توانستم. هيچ وقت نتوانستم در چنان مواردی، تنهايش بگذارم. انگار که او، بخشی از وجود خود من بود، بخشی از خود من. کندن بخشی از خود، دردآور است. بنابراين، تحمل کردم و گفتم: ( باشد. با تو می آيم).

گفت: ( بسيار خوب. پس، ساکت باش و بگذار حرف بزنم. بگذار خالی شوم از اين هيولای درهم پيچيده شده ی هزارتو که امانم را بريده است ).

پذيرفتم و در کنارش راه افتادم. او متغير بود و من، تابع. می ايستاد، می ايستادم. راه می افتاد، راه می افتادم. حرف که می زد، گوش می کردم. سکوت که می کرد، به آنچه گفته بود، می انديشيدم. گاهی، حرف های او و انديشه های من و صدای رعد و برق و ريزش باران، درهم می آميخت و می شد، يک خاطره ی مجسم. خاطره ای از من که از زبان او جاری می شد. شايذ هم با هم در حال بياد آوردن خاطره ای بوديم و اگر تو در آن لحظه حضور می داشتی، شايد بخشی از به خاطر آوردن آن خاطره، وظيفه ی تو می شد که نبودی. اما، حالا که دارم برايت می نويسم، حتی اگر از فکر کردن به آن سال ها هم، فاصله گرفته باشی، ولی مطمئن هستم که به خاطر خواهی آورد!

کل اوقلژ، در آن روز، از خاله اش حرف می زد. از همان زنی که تو هم می شناسی اش. همان زنی که گاهی به طعنه و شايد هم به جد، مريم مقدس خطابش می کردی. يادت آمد؟! البته، به خاطر آوردنش بايد دردناک باشد؛ به دردناکی کنده شدن خلطی خونين از درون سينه ی مجروح يک مسلول؛ يک روح مسلول! حتی اگر امروز دست از اعتقادات آن روزهايت برداشته باشی، بازهم از دردی که به هنگام به خاطر آوردنش در سينه ات خواهد نشست، کاسته نخواهد شد. همچنانکه برای ما؛ برای من و کل اوقلژ که آن روز، آن روز بارانی، ناخواسته، گوش به صدای ارواح مسلولی داده بوديم که روزگاری باورشان نداشتيم. آه که " باور"، چه کلام هزارتوی رازآلودی است!

آن روز، زير باران، وقتی کنار کالبد کل اوقلژ خواب آلوده، راه می سپردم، دريافتم که دستی که باور را رسم می کند، يک دست نيست. و دريافتم که اينگونه می شود که يک امر غير قابل باور، پس از گذشتن از چشم و گوش و عبور از لايه های درهم و برهم ذهن، تبديل می شود به باوری سترگ که شکستن آن، همانند جا به جا کردن زمين است و آسمان. من، آن روز، آن دست را ديدم که يک دست نيست؛ همان دستی که خط ميان " باور" و "غير قابل باور" را رسم می کند!

کل اوقلژ، آن روز، در حالی که صدايش، با صدای رعد و فروريختن قطرات اشک، با باران همسو شده بود، می گفت: ( زمانی که او پنج سالش بوده است، روزی خاله اش، او را می برد به زيارت مقبره ی قديس بزرگ. از خانه تا مقبره، پا به پای خاله اش راه می رود. به مقبره که می رسند، خاله او را بغل می کند و پس از چند دور که دور مقبره می گردند، از هجوم جمعيت و گريه و ضجه هايشان، گريه اش می گيرد. خاله که متوجه گريه ی کل اوقلژ می شود، او را بيشتر از پيش در آغوش می فشرد و پشت سر هم، می بوسد و درحالی که زار زار و بلند بلند گريه می کند، می گويد: (خاله جان! خاله جان! تو، بچه ی معصومی هستی. بی گناه هستی. حالا که دلت شکسته است و حضور قلب پيداکرده ای، از قديس بزرگ بخواه که که آرزوی خاله را برآورده کند).

کل اوقلژ که تحت تاثير بوسه و چشم های پر از اشک خاله و گريه ی جمعيت و انعکاس نور در آينه های شکسته ی در و ديوار قرارگرفته است، همچنانکه روی شانه های ستبر خاله نشسته است، دستش را دراز می کند و ضريح را می چسبد و با تمام وجودش فرياد می زند و می گويد: ( ای آقا! ای قديس بزرگ! آرزوی خاله ام را بده! آرزوی خاله ام را بده!. فورا!).

جمعيت اطراف خاله هم که تحت تاثير گريه های خاله و فرياد های کل اوقلژ، به هيجان آمده است، فرياد می زند: ( بده! ای قديس بزرگ بده! ) و...... به ناگهان، مقبره، می شود يکپارچه فرياد؛ فرياد به خاطر برآورده شدن آارزوی خاله و در همان لحظه، زيارتنامه خوان جوانی که شرايط را مناسب يک وعظ حسابی می بيند، به بالای منبر می جهد و به شيوه ی رئيس حساب و کتاب آخرت، شروع می کند به موعظه و فرياد می زند که: ( ....بيائيد! بيائيد و تماشاکنيد. بيائيد ببينيد که چه هنگامه ای بپاشده است! قلب عالم امکان، در اين نقطه از زمين به حرکت آمده است. بيائيد! بيائيد.......). در همان لحظه است که خاله، پس از نگاهی به آسمان، نگاهی به زمين، نگاهی به کل اوقلژ، نگاهی به مقبره و نگاهی به مردم، دستی به شکم خودش می کشد و ناگهان فرياد می زند که: ( ای وای! ای داد! ای بيداد! آی مردم! معجزه! معجزه! نذرم اداشد! نذرم ادا شد! معجزه! معجزه! ).

با شنيدن فرياد خاله، جمعيت به هيجان می آيد و در يک چشم به هم زدن، سر و کله ی ساز و نقاره و دهل زن ها ، پيدا می شود و پس از آنکه خاله و کل اوقلژ را دور قبر می چرخانند، می برندشان به خانه ی رئيس حساب و کتاب آخرت، برای دست بوسی. بعد هم خانه ی خاله را چراغانی می کنند و به ميهمان ها، شربت و شيرينی می دهند و رئيس حساب و کتاب آخرت هم می آيد و در باره ی مراتب معجزه، سخن می گويد ودر تمام آن لحظات، خاله، کل اوقلژ را روی زانوهايش نشانده است و هی به مردم نشانش می دهد و می گويد: ( همه اش به خاطر اين بچه ی معصوم است و گرنه، من که سر تا پا گناهم و......).

درست، يک ماه پس از آن واقعه، برای خاله، خواستگاری پيدا می شود و يک ماه بعد از آن هم، خاله را می برد به خانه ی بخت، اما از بخت بد، شش ماه بعد از آن ازدواج است که خاله، بچه ای نه ماهه می زايد و آنوقت است که همه ی آن سؤال هايی که مردم در باره ی معجزه داشتند و تا آن زمان مهر سکوت برلب زده بودند، سرازير می شود به سوی خاله و شوهرخاله و.........

داستان که به اينجا رسيد، باران بند آمده بود و ابرها ميل به جدائی داشتند و ما بیِ آنکه متوجه شده باشيم، آمده بوديم به خارج از شهر؛ بالای تپه؛ همان تپه ای که از بالای آن، می شد شهر را به خوبی زير نظر گرفت؛ با گنبد مقبره ی قديس بزرگ در مرکزش و گلدسته هايش و پرنده هايش و اگر غروب بود يا ظهريا صبح، صدای اذانش را می شد به وضوح شنيد و معمولا هم در چنان مواردی، به ناگهان کل اوقلژ فرياد می زد و می گفت: ( شهر ما، يعنی جهان و اين صدای خدا است که از بلندترين نقطه ی جهان بگوش می رسد!). و تو، هميشه با او برخورد می کردی ومی گفتی: ( نگو صدای خدا! بگو صدای اذان و.....). و همان برخورد ، بهانه ی بحثی می شد که گاه تا دم دمای صبح به درازا می کشيد و در آخرش، کل اوقلژ به خاطر آن دوچشم سياهی که يکبار ديده بود و ديگر بار نديده بود، غزل عاشقانه ای را که سروده بود، می خواند و تو در خود فرو می رفتی و من، در خواب!

و باز، از پنجره به بيرون نگاه می کنم: قمری ها، همچنان بی حرکت، رو به روی هم ايستاده اند و گربه ، در ميانه ی آنها ايستاده است و بی آنکه تکان بخورد، چشم به من دوخته است و.......... به کل اوقلژ گفتم: ( بنابراين، قضيه ی معجزه دروغ بود؟!). کل اوقلژ که حالا روی زمين نشسته بود، بی آنکه رويش را به طرف من برگرداند، گفت:( منتظر چنين سؤالی بودم، اما نه از جانب تو!). اگرچه به او نگفتم، اما من هم منتظر چنان جوابی بودم از طرف او نبودم. چون، اين شيوه، شيوه ی خاص تو بود که با استثنائی ناميدن آدمی، او را به دام می انداختی و اگر می پذيرفت، آنوقت دخلش را می آوردی. ولی، کل اوقلژ خميره ی ديگری داشت. اگرچه " استثنائی" بود، اما هميشه خودش را اسير" قاعده ها" می کرد و قاعده برای او، حکمی بود که از آسمان آمده است تا زمين را قانونمند کند. به همين دليل هم، وقتی گفت که منتظر چنان سؤالی از طرف من نبوده است، در جوابش، سکوت کردم و او، شايد که سکوت مرا حمل بر رضايت من کرد و چنين به سخنش ادامه داد و گفت: ( تو می دانی که وقتی پنج سالم بوده است، پدر و مادرم از همديگر جدا شده اند و پدرم مرا از مادرم دزديده است و برده است به يک شهر ديگر و چه رنج هائی که از آن جدائی نکشيدم. با ورود به شهر جديد، پدرم، آدم ديگری شد؛ اگر شيطان بود، شد خدا و اگر خدا بود، شد شيطان و مثل شيطان، منشأ هرچه بدی و مثل خدا، منشا هرچه تنهائی و........).

می بينی هيچ نيچ کای عزيز! اگرچه نسبت دادن منشا هرچه بدی است به شيطان و هرچه تنهائی است به خداوند، از جمله نظريات نويسنده ی کتاب " تابستان شاد" است، اما کل اوقلژ، وقتی آن را بکار می برد که در جمله ی قبل از آن، بار ارزشی رفتار پدرش را نه با خداوند می سنجد و نه با شيطان، بلکه می گذارد به عهده ی خود ما؛ مائی که برای خودمان، سنجش و محکی داريم؛ مائی که برای خودمان، شيطانی داريم و خدائی. و کل اوقلژ، نه اعتقاد به خدا داشت و نه به شيطان. اعتقاد کل اوقلژ، به " اگر " بود؛ همان " اگری " که تو هميشه در بحث هايت با او، سعی می کردی که ناديده اش بگيری. همان "اگر" ی که اگر تو ناديده اش نمی گرفتی، حالا، نه ضرورت نوشتن چنين نامه ای پيش می آمد و نه تو در آنجا بودی و نه من در اينجا و نه کل اوقلژ، در کجا؟! همان " اگری" که اگر آنشب، کل اوقلژ، به اصرار من، پرده از رازی برنمی داشت که تا آن لحظه، بی هيچ تبانی يی آ گاهانه، بين ما سر به مهر باقی مانده بود و همان " اگر" ی که اگر....... ، خلاصه اش می کنم: ( کل اوقلژ در شهر جديد، شبی بين عالم خواب و بيداری، صدای هق هق گريه ی پدرش را می شنود که داشته است داستان زندگی خودش را، برای دوست سياه مستش تعريف می کرده است. در آن شب است که از لا به لای صحبت های پدرش می فهمد که علت جدائی پدر و مادرش، همان معجزه ای بوده است که در مقبره ی قديس بزرگ اتفاق افتاده است). اگر من، داستان را اينگونه برايت نقل می کنم، دليلی دارد و دليل آن، همان دليلی است که کل اوقلژ از تعريف کردن داستان خودش - به اين شکل- برای من داشته است و دليل کل اوقلژ هم، اگر نتوانم بگويم که از همان " اگر" مورد اعتقاد خودش سرچشمه می گرفته است، می توانم بگويم که در اثر کشف ناگهانی مسائلی بوده است که درست، پس از ورود به آن شهر جديد، با آن رو به رو شده است و.........

حالا، باز از پنجره به بيرون نگاه می کنم: قمری ها، همچنان چشم در چشم هم دوخته اند. از گربه، خبری نيست، اما رگه ای از خون از پشت دودگير بخاری می آيد بيرون تا می رسد به جائی که قمری ها ايستاده اند و .............

کل اوقلژ می گفت: ( تا جائی که به خاطر می آورد، اولين اختلاف خاله و شوهرخاله، به اين دليل بوده است که خاله علرغم ميل شوهرش، کل اوقلژ را با خود به شهر جديد برده است و در همان اولين شب، سر سفره ی شام، بگو مگو آغاز می شود و دعوا بالا می گيرد که در نتيجه ی ، خاله از سر سفره برمی خيزد و دست کل اوقلژ را می گيرد و می برد به اتاق ديگر ودر همان لحظه، صدای هق هق گريه ی شوهر خاله بلند می شود که خاله، فورا، کل اوقلژ را می بوسد می گويد " خاله جان. همين جا بگير و بنشين و بيرون نيا تا صدايت کنم" و بعد به سرعت از اتاق خارج می شود در اتاق را به روی او می بندد و می رود. با ورود خاله به اتاق ديگر، گريه ی شوهر خاله، ناگهان قطع می شود و انتظار کل اوقلژ برای شنيدن دوباره ی گريه شوهر خاله يا فرياد کشيدن خاله و يا آمدن يکی از آنها به اتاقی که کل اوقلژ در آن زندانی بوده است، آنقدر طول می کشد تا به خواب عميقی فرو می رود که به قول خودش، هنوز هم تا همان لحظه که به تعريف آن داستان مشغول بود، باور نمی کرد که از آن خواب بيدار شده باشد! خواب!.......خواب!..... خواب.......عجيب است!....... ناگهان، به اين فکر افتادم که گويا سال ها پيش، من خوابی ديده بودم که تو در آن خواب، برای من تعريف می کردی که خوابی ديده ای که در آن خواب، من برای تو تعريف می کرده ام که....... عجيب است!......عجيب! ..... شايد برای تو هم اتفاق افتاده باشد که خواب و بيداريت در هم فرو رفته باشد و ندانی که از کدام قانون پيروی کنی. از قانون حاکم بر خواب يا از قانون حاکم بر بيداری. مثل همين حالا که من نمی دانم دارم خواب می بينم که آن خوابی را که تو برايم تعريف کرده بودی و...... همين حالا هم..... مشغول تعريف کردن آن هستی، درست شبيه همان داستانی است که کل ا وقلژ، برای من تعريف می کرد و...... .... دارم به خاطر می آورم که تو، در آن خوابی که من ديده بودم، برايم تعريف می کردی که خاله ات، دستت را گرفته بود و برده بود به آن اتاق ديگر؛ به آن اتاقی که از آنجا، می شد صدای هق هق گريه ی شوهر خاله را شنيد و........ با ورود خاله ات به آن اتاق، صدای گريه ی شوهر خاله ات، قطع می شده است و....... ناگهان، سکوتی سنگين و ..... وای! ...... وای!.... چه سکوت دلهره آميزی!......... مثل حضور جسد مرده ای، سرد است و بی رنگ!...... نگاه کن!...... خاله ام دستم را گرفته است و دارد مرا با خودش می برد به درون آن اتاق پهلوئی و..... می شنوی؟! اين صدای هق هق گريه ی شوهر خاله است که........ قطع شد و..... بعد هم، همان سکوت سرد و بی رنگ! البته با اين تفاوت که درخواب من، مرده ای هم هست که در گوشه ی ديگر اتاق، دراز به دراز افتاده است و..... همان خاله که....... راستی! اين زن، چه کسی است که از سه خاطره می آيد و به ناگهان، در يک نقطه بهم گره می خورد؟! زنی که خاله ی هر سه نفر ما است، بی آنکه مادران ما، از خواهر يا خواهرانی که داشته اند و يا می توانستند داشته باشند، سخنی به ميان آورده باشند؟!

و باز، از پنجره به بيرون نگاه می کنم: قمری ها، همچنان چشم در چشم هم ايستاده اند و رگه ی خونی که از پشت دودگير بخاری می آمد، اکنون راکد است و دلمه بسته است. صدای گربه را می شنوم، اما از خود گربه، خبری نيست. رو از پنجره برمی گردانم و به گربه می انديشم و در همان حال، بياد می آورم که قهرمان کتاب " تابستان شاد"، چون در بچگی، گربه ای، پرنده ی دست آموز او را از ميان دستانش ربوده بود و برده بود به پشت دودگير بخاری و تکه و پاره اش کرده بود، روزی که شهردار شهر شد، دستور داد که تمام دودگيرهای شهر را خراب کنند و ماموران شهرداری، به عوض سگ کشی که تا آن زمان رايج بود، برنامه ی کارشان را روی گربه کشی متمرکر کنند. حتی در آن کار، تا آنجا پيش رفت که جوايز مخصوصی برای کسانی که بيشتر از ديگران به امر گربه کشی همت گماشته بودند، تعيين کرد. به نظر من و البته با شناختی که از انگيزه ی قهرمان کتاب تابستان شاد دارم، خراب کردن دودگيرهای بخاری و کشتن گربه ها، منطقی می نمايد، اما دليل نفرت او از پرنده ها چه می توانست باشد؟! و تو نمی دانی که من در آن زمان، برای پيداکردن جواب اين سؤال، ناچار شدم که کتاب را چندين بار دوره کنم ودر پايان آخرين دور بود که ناگهان، به راز غريبی دست يافتم. و آن "راز"، جايگاهی بود که " اورگاندا " ، خدای شيطان های زمينی برای پرندگان وحشی، در طول دست آموز شدنشان قائل بود!

اورگاندا می گويد: (....... پرنده ای که اسير شد، آزادی دوباره اش، با رها کردنش ميسر نمی شود، بلکه آرزوی آن پرنده، همانا کشته شدن است، قبل از رهائی دوباره ....). همان زمان هم، فهم اين جمله برايم مشکل بود. همچنانکه حالا هم مشکل است. اما، می شود چنين استنباط کرد که شايد قهرمان کتاب" تابستان شاد"، برداشت شخصی خود را از گفته ی اورگاندا، ملاک برخورد با پرنده ها قرار می داده است. مگر نه اينکه، پرنده ی او، قبل از آنکه به وسيله ی گربه ربوده شده باشد، در اسارت دست های خود او بوده است؟! و با توجه به اعتقاد او، آيا دور از حقيقت است که بگوئيم، در واقع، اين خود او بوده است که در لحظه ای قبل از ربوده شدن پرنده به وسيله گربه، نقشه ی کشتن او را در ذهن خود مرور می کرده است. گفته ی اورگاندا را دوباره با هم مرور می کنيم: (..... پرنده ای که اسير شد، آزادی دوباره اش ، با رها کردنش ميسر نمی شود، بلکه آرزوی آن پرنده، همانا کشته شدن است، قبل از رهائی دوباره......).

بلی هيچ نيچ کای عزيز! ظاهرا، پرنده به وسيله ی گربه، لت و پار می شود، اما ساده لوحانه است که بپنداريم، انگيزه ی خراب کردن همه ی دودگيرهای شهر و کشتن گربه ها، تنها به دليل تکه و پاره شدن پرنده ی او به وسيله ی گربه بوده است. نه! انگيزه را در جای ديگری بايد جست! شايد در گفته های رئيس حساب و کتاب آخرت و شايد در فلسفه وجودی سوراخ های تعبيه شده در ديوارهای مقبره ی قديس بزرگ و يا در معنای " اين جازمان" و " آن جازمان" و شايد هم در همان سکوت مرموزی که پس از ورود خاله به اتاق پهلوئی بر همه جا مستولی می شد!

کل اوقلژ می گفت: ( مشغله ی ذهنی همه ی دوران کودکی و بخشی از دوره ی جوان سالی ام، اين بود که می خواستم بفهمم، در آن سکوت چه معنای خاصی نهفته بود. اما، هميشه به آنجا می رسيدم که پس از لحظاتی به خواب عميقی فرو می رفتم تا صبح روز بعد که از خواب بيدار می شدم، خاله اگر در اتاق بود، در گوشه ای نشسته بود و زانوهايش را در بغل گرفته بود و به نقطه ی دوری در رو به رويش خيره شده بود و اگر هم در اتاق نبود، در حياط بود؛ زير درخت سيب و به جائی ميان شاخه ها خيره شده بود و.....). خلاصه، آن دعوا ها و سکوت های " بخصوص پس از آن "، ادامه پيدا می کند و همچنانکه شکم خاله، بزرگ و بزرگ تر می شود، خاله و شوهر خاله، کوچک و کوچک تر می شوند تا آنکه در يکی از همان شب ها که از وجود خاله، مانده است تنها همان شکم برآمده و از وجود شوهر خاله، دو چشم گشاد شده، ميهمانی بزرگی در منزل خاله برگزار می شود که آن را جشن شکر گزاری می نامند، اما برای چه و برای کی اش را ديگر کل اوقلژ به خاطر نمی آورد، ولی می گفت که در آن شب، شوهر خاله که در ابتدا مثل آدم محترمی، با وقار در گوشه ای نشسته بود، مراسم شکر گزاری که به پايان می رسد، ناگهان از جايش بر می خيزد و می پرد وسط مجلس و در حالی که حول دايره ای روی محور پاهايش می چرخد، ابتدا با نگاه خيره ای همه ی افراد را از زير نظر می گذراند و بعد شروع می کند به بشکن زدن. ميهمان ها که وضع را اينگونه می بينند، با اشاره ی سر و دست و پا و چشم و ابرو، به شوهر خاله می رسانند که نبايد جلوی رئيس حساب و کتاب آخرت، چنان رفتاری از او سر بزند، اما شوهر خاله، بدون توجه به همه ی آن علائم هشداردهنده، به آرامی، شلوار خودش را پائين می کشد و چيزش را در دست می گيرد و در حالی که آن را به همه ی ميهمان ها نشان می دهد، می گويد: ( عجيب است. به من اشاره می کنند که بشکن نزنم. ولی من از همه ی شما می پرسم که اگر حالا نزنم، پس کی بزنم. من می خواهم به شما بگويم که اين چيز– اشاره به چيزش می کند -، همان چيزی است که می گفتيد چيزی نيست، ولی حالا به همه تان ثابت شد که چيزی هست. آنهم چه چيزی! مگر آنکه بخواهيد بگوئيد که آن حرام زاده ای که دارد توی شکم آن هرکاره – اشاره می کند به خاله – ورجه وورجه می رود، بچه ی من نيست! شايد هم فکر می کنيد که ايشان – دوباره اشاره می کند به خاله – مريم مقدس بوده است و من هم، يوسف نجار و خودم هم تا به حال، خبر نداشته ام؟! کسی چه می داند. شايد هم حق با شما باشد و اين مريم خانم شما، فاسقی داشته است و الان هم ميان ما نشسته است و دارد به ريشمان می خندد. در اين صورت، بگذاريد که يک چيز را صاد قانه بگويم: اگر قرار است که آن حرام زاده، بچه ی من نباشد، بنابراين يا بايد بچه ی آن بی همه چيز کاف در کاف – اشاره به پدر من می کند - و يا بچه ی آن با همه چيز کاف در کاف – اشاره به رئيس حساب و کتاب آخرت می کند – باشد و اگر هم، کار، کار هيچ کدام از اين بی همه چيز و با همه چيزهای کاف در کاف نيست، پس کار آن کاف در کاف بی کاف است که همين الان توی بغل آن هرکاره نشسته است – اشاره به خود کل اوقلژ می کند که در آن لحظه، روی زانوهای خاله اش نشسته بوده است – و طوری هم نشسته و آن هرکاره هم او را طوری توی بغلش محکم گرفته است که هيچ زنی، حتی فاسقش را آنطور به خودش نمی چسباند و..........).

کل اوقلژ می گفت: ( از بوی عرق تن و فشار دست های خاله و نگاه خيره ی ميهمان ها، دچارحالتی شده بودم که ديگر، صدای شوهر خاله را نمی شنيدم تا آنکه ناگهان، رئيس حساب و کتاب آخرت، فرياد وحشتناکی کشيد و صورت و دست هايش را رو به آسمان گرفت و چيزهائی گفت که حالت دعا داشت، اما انگار که باکسی دعوا می کرد. با فرياد او، همه ی ميهمان ها از جايشان برخاستند و هيجان زده، هجوم بردند به سوی شوهر خاله وخاله هم که وضع را چنان ديد، فورا مرا برداشت و پريد توی اتاق بغلی و.......)............

سخن کل اوقلژ که به اينجا رسيد، برای لحظه ی سکوت کرد و دوباره، بازگشت به آن شب کذائی که در شهر جديد، پشت در اتاق ايستاده بود و گوش سپرده بود به صحبت های پدرش که داشت به دوست سياه مست خودش می گفت:

(..... اگر من در آن شب، به موقع نپريده بودم و درش نبرده بودم، خدا می دانست که چه بر سرش آورده بودند. چون، چيزی که او گفته بود، حد اقل مجازاتش مرگ نبود، بلکه تا بميرد، بايد چندين دفعه تکه پاره اش می کردند، آتشش می زدند و رئيس حساب و کتاب آخرت، با خواندن دعائی بر خاکستر او، دوباره زنده اش می کرد و پس از زنده شدن، باز هم او را می سوزاندند و .....همينطور تا هفتاد هزار دفعه، تکه پاره اش می کردند، می سوزاند نش و دوباره زنده اش می کردند و........اما من، به موقع پريدم وسط اتاق و رو به ميهمان ها کردم و گفتم که مگر نمی بينيد که اين بدبخت، ديوانه شده است! مگر نمی دانيد که از اول هم، عقل درست و حسابی ای نداشته است و......بعد هم، رفتم و افتادم روی پاهای رئيس حساب و کتاب آخرت و گريه کردم و زار زدم و از او خواهش کردم که به مردم بگويد که دست از سر آن بدبخت بردارند. چند نفر ديگر هم به کمک من آمدند. آنها هم گريه کردند و زار زدند و طلب بخشش کردند تا آنکه عاقبت دل رئيس حساب و کتاب آخرت، نرم شد و رو کرد به مردم و گفت: " آرام باشيد! خود دار باشيد. او را رها کنيد. او را به حال خودش بگذاريد. به او نزديک نشويد. از او روی بگردانيد. خداوند از او غايب شده است. اورگاندا، در کالبدش خانه کرده است. بنابراين، اول بايد او را ببريد به مقبره ی قديس بزرگ و از آن سوراخ ، عبورش دهيد. اگر جان سخت بود و به درک واصل نشد، او را ببريد و دربيابان رهايش کنيد" و بعد اشاره کرد به من و گفت: " تو! تو به تنهائی بايد او را ببری. اين مسئوليت خطير، تنها بر عهده ی تو است. اما، نبايد او را لمس کنی. او نجس است. از ايستادن در مسير نفسش پرهيز کن، مبادا که نجاستش به تو هم سرايت کند. چشم هايش را با پارچه ای بپوشان که نگاه ملعونش به تو اصابت نکند. اگرمجبور شدی که دست او را بگيری، با پارچه ای بگير و گرنه، اورگاندا، در تو هم حلول خواهد کرد و خداوند از تو هم غايب خواهد شد". بعد، او را سپردند به دست من. اول، چشم هايش را بستم. بعد، سوار الاغش کردم و راه افتاديم به سوی مقبره ی قديس بزرگ. آن شب، به دستور رئيس حساب و کتاب آخرت، همه بايد در خانه هايشان می ماندند. در خيابان های شهر، اگر بگوئی که پرنده ای پر می زد، نمی زد. حتی در فاصله ی بين شهر و مقبره ی قديس بزرگ هم که در آن زمان، در خارج از شهر واقع شده بود، کسی را نديدم. وقتی رسيديم به مقبره ی قديس بزرگ، از الاغ پياده اش کردم و بردمش کنار ديوار مقبره، نزديک آن سوراخ. چشم هايش همچنان بسته بود. سرش را گرفتم و کردم توی سوراخ و فشارش دادم. همين. ولی مگر تو می رفت. ديده بوديش که چاق بود. اما، هر طور بود، با هزار زحمت، شانه هايش را چپاندم توی سوراخ. ديدم که نه. آنطور نمی شود. آنوقت، خودم رفتم طرف ديگر ديوار و سرش را گرفتم و کشيدم به طرف خودم. کشيدم و کشيدم کشيدم. عجيب بود که هيچ صدائی ازش در نمی آمد . البته، اگر صدايش هم در می آمد، من اجازه نداشتم که با او صحبت کنم. من بايد فقط وظيفه ی خودم را انجام می دادم. فقط مامور بودم که بچپانمش توی آن سوراخ.. همين. بنابراين کله اش را همانطور که محکم گرفته بودم، با تمام قدرت کشيدم به طرف خودم که يکدفعه، صدای ترق و توروق مهره هايش را شنيدم. وقتی ديدم که گردنش شل شد، فهميدم که کارش تمام شده است. آنوقت دوباره که کله اش را گرفتم و کشيدم، اين بار، همه ی هيکل به آن بزرگی، خيلی راحت، مثل نخی که بخواهی از سوراخ سوزنی ردش کنی، ردشد و افتاد بيرون. به نظر من که عاقبت بخير شد. مرد و راحت شد. نمرده بود، تازه بايد می بردمش و می انداختمش توی بيابان. فايده اش چه بود؟! يک عمر عذاب. يک عمر آوارگی!).

سخن پدر کل اوقلژ که به اينجا می رسد، دوست سياه مستش می گويد:( پس با يک کلام، بگو که انتقام خودتو گرفتی! کشتيش ديگه. فاسق زنتو کشتی!).

پدر کل اوقلژ می گويد: ( نه. من او را نکشتم. او، به دست اورگاندای بزرگ کشته شد.).

دوست سياه مست پدر کل اوقلژ می گويد: ( خوب! پس با يک کلام می توانی بگوئی که خدا، او را کشته است. فرقش چيست؟!).

کل اوقلژ می گفت : ( در آن شب بود که برای اولين بار، از خودم پرسيدم که خدا کيست و اورگاندای بزرگ چيست ودر اين ميان، قديس بزرگ و قديس کوچک، چه کاره اند؟!).

هيچ نيچ کای عزيز. نامه ام دارد طولانی می شود. فکر نمی گردم به اينجاها بکشد، ولی باورکن که مثل حفره ای سفيد و خالی، دهان گشوده است و دارد همينطور، گذشته ها را به درون خودش می کشاند. شايد خاصيت اين سن و سال، همين است که آدم می ايستد بين گذشته و آينده اش و........ بگذرم. کنجکاو شده بودم و می خواستم بدانم که آن رفيق سياه مست پدر کل اوقلژ، چه کسی بوده است؟! گفتم: ( کل اوقلژ. آيا تو، رفيق پدرت را می شناختی؟).

کل اوقلژ گفت: ( نه. فقط صدايش برايم خيلی آشنا بود. صدايش، چيزی بود شبيه صدای پدر تو يا شبيه صدای پدر هيچ نيچ کا. نمی دانم. شايد هم شبيه صدای خودم!).

به شوخی گفتم: ( شايد هم، پدرت تنها بوده است و از شدت تنهائی، با خودش حرف می زده است!.).

کل اوقلژ خنديد و گفت:( همه چيز ممکن است. بخصوص وقتی که صدای رفيق سياه مست پدرم را شنيدم که می گفت، زندگی او، از خيلی جهات شبيه زندگی پدرم بوده است. می گفت که اگر صدايم در می آمد، شغلم را از دست می دادم. ای کاش، تنها از دست دادن شغلم بود. نه. بلکه ممکن بود که بگويند از دين برگشته است و به اين بهانه ، هم زنم را از دست می دادم و هم سرم را و ...........).

آنوقت، پدر کل اوقلژ می زند زير خنده و به دوست سياه مستش می گويد: ( حالا ديگر ، ای کاف بی کاف، روی دست ما، بلند می شوی!).

دوست سياه مستش هم می گويد: ( اختيار داريد! کاف ما کجا و دست جنابعالی کجا؟!).

آنوقت، هردوشان شروع می کنند به خنديدن و هی می خندند وهی به سلامتی هم می نوشند تا آنکه به ناگهان ساکت می شوند و پس از لحظه ای، صدای هق هق گريه شان بلند می شود و..............

حالا، باز از پنجره به بيرون نگاه می کنم: قمری ها، همچنان رو به روی هم ايستاده اند. از دودگير بخاری، خبری نيست، اما به دليل اثرعميقی که در ذهنم گذاشته است، تصوير باقی مانده اش، در رنگ مايه های درون چشم هايم نمی گذارد که پشت آن را ببينم. ولی، بطور نامشخص، احساس می کنم که کسی در پشت سايه ی دودگير ايستاده است و به من خيره شده است! او کيست؟! نمی دانم! هنوز نمی توانم در مورد او، اظهار نظر روشنی داشته باشم.

" اظهار نظر روشن؟!". هيچ نيچ کای عزيز! " نداشتن اظهار نظری روشن" ، مفری بود که قهرمان کتاب تابستان شاد، در مواقعی که به بن بست می رسيد، به آن متوسل می شد. آيا من هم با نداشتن اظهار نظری روشن، مانند قهرمان کتاب تابستان شاد، پای به عرصه ی جنگی نابرابر با تقديری گذاشته ام که در پيش رو دارم؟! از آن لحظه که کل اوقلژ، داستان خاله و شوهر خاله اش را برای من تعريف کرد، به ناگهان، حجم دانسته هايم در مورد خودم، اطرافيانم، شهرم و تاريخ شهرم، تکانی خورد و بعد هم، متلاشی شد و قطعات آن در حجم های کوچک، ژله ای و متغير به حرکت در آمدند. از آن لحظه به بعد، انگار که داشتم می ديدم و آنچه را که می ديدم، می دانستم و آنچه را که می دانستم، عميقا، می فهميدم و اگر می گفتم که نمی دانم يا نمی فهمم، انگار که داشتم تظاهر می کردم به ندانستن و نفهميدن. تظاهر به ندانستن و نفهميدن، در برابر هرکسی، به دليلی بود و در برابر تو، به اين دليل بود که تو، هميشه مجذوب " حقيقتی برتر" بودی؛ حقيقتی که بتوانی با تکيه زدن بر آن، ديگران را خوار و حقير بشماری. تو، روزی به صراحت به کل اوقلژ گفتی که حرام زاده است! واژه ی حرام زاده را، به قصد توهين به کار بردی، در حالی که او– چون، می دانست حقيقت دارد! – ناراحت نبود؛ ناراحت نبود، چون می دانست در شهری که وجه اشتراک همه ی مردمانش، حرام زاده بودن آنها است؛ آنهم به اين دليل که نطفه شان، پيش از ظهور رئيس حساب و کتاب آخرت کاشته شده بود وبعد از حضور او، به دنيا آمده بودند. دادن نسبت حرام زادگی به يکی از مردمان چنان شهری، درست مثل اين است که تو، به يک آدم، بگوئی " آدم!". در حالی که می دانی" آدم، آدم " است. و درست، از همين آدم های حرام زاده، چه معجزات غير قابل باوری سر می زد!

يادت می آيد که يک روز، سه نفری کنار يکی از برج و باروهای شهر نشسته بوديم و راجع به زيبائی صحبت می کرديم و کل اوقلژ، برای تفهيم نظرش در مورد زيبائی، اشاره به بالای ديوار قلعه کرد و گفت: ( آن سنگ را می بينيد؟ ). و ما می ديديم آنوقت گفت: ( من می خواهم که آن سنگ، در همين لحظه، فرو افتد). و سنگ در همان لحظه، غلتيد و و فرو افتاد و کل اوقلژ خديد و گفت: ( زيبائی، يعنی همين)؟!

هيچ نيچ کای عزيز! کتاب تابستان شاد، بازگوکننده ی حکايت قومی است که در جائی از تاريخ، چون به اين فکر می افتند که چرا فرزندانشان، پس از تولد، يکی به آسمان، يکی به زمين و سومی، به نقطه ای ميان آسمان و زمين- يعنی به افق -، نگاه می کنند، درمی يابند که:

اولا، سه قولو زائيدن زن هاشان، زائيده ی يک امر طبيعی نيست، بلکه نقشه ای است از پيش تعيين شده؛ نقشه ای که تقدير زمينی آنها را رقم می زند.

ثانيا، تقديرشان، از پيشانی شان آغاز می شود و در ادامه ی خطی، می رود رو به نقطه ای که به آن خيره شده اند، يعنی رو به آسمان، رو به زمين و رو به افق!

ثالثا، تقدير آن سه قولوها، چنان رقم خورده است که سرانجام، دو تا از آنها به وسيله ی سومی تابود خواهند شد..... .نه! ....... نه!...... نه!....... انگار آن هيولا دارد بيدار می شود. آن هيولائی که همه ی عمرم نگران بيدارشدنش بودم، دارد بيدار می شود. دارد بيدار می شود تا به من بفهماند که ما........ نه! باور نمی کنم! نمی توانم باور کنم که .....نه! نه! نه!...... آخر..... کجای ....اين..... باورکردنی است که...... ببينم..... پدر تو....، همان پدر من بوده است و...... پدر و مادر ما،.... همان پدر و مادر کل اوقلژ بوده اند؟!

کجای اين باورکردنی است که ببينم اصلا پدران و مادران ما، هيچکدام از آن نوع پدر و مادرهائی که می شناسيم، نبوده اند، بلکه پدر ما، همان پدر رئيس حساب و کتاب آخرت بوده است؟!

کجای اين باورکردنی است که ببينم کل اوقلژپنج ساله، می توانسته است پدر فرزند خاله اش باشد واز همه غير قابل باورتر، اين است که ببينم، پدر همه ی ما، همان جسد خوابيده در مقبره ی قديس کوچک است و قديس کوچک هم، پسر آن قديس بزرگ نبوده است و.........اگر همه ی اين غير قابل باورها را باور کنم و باورم، به باوری سترگ مبدل شود، آنوقت روشن خواهد شد که چه کسی انبار پنبه ی اونشاخلاها را آتش زده است و چه کسی قبرستان جذامی ها را به جای "معدن فيروزه " بنام پسرخاله ی کل اوقلژ، به ثبت رسانده است و چه کسی از عايدات اين معدن مقدس، به نشر کتاب" تابستان شاد "، همت گماشته است و کتاب تابستان شاد، نوشته ی نويسنده ی کتاب تابستان شاد نيست! و اگر اين نيست، پس تو کی هستی و من کی هستم و کل اوقلژ کيست و حساب وکتاب آخرت چيست؟!

در کتاب تابستان شاد، زنان و مردان زيادی را به دستور رئيس حساب و کتاب آخرت، از سوراخ مقبره ی قديس بزرگ گذرانيدند، چون شک داشتند. آنهم درست در زمانی که قهرمان کتاب، قهرمان مردمی مردم بود؛ مردمی که ايمان راسخ داشتند به اينکه پدر اصلی آنها، همان پدر اصلی رئيس حساب و کتاب آخرت است! در حالی که رئيس حساب و کتاب آخرت، در پايان همان کتاب، اعتراف می کند که سکوت او تا آن لحظه در برابر همه ی آن اتهاماتی که به او نسبت داده اند، تنها به دليل مصلحت نظام بوده است!

هيچ نيچ کای عزيز! ميان نظام مورد نظر نويسنده ی کتاب تابستان شاد و نظامی که من و تو و کل اوقلژ، در بستر آن بوجود آمده ايم، چه تشابهی می تواند وجود داشته باشد و ميان سرنوشت من و تو و کل اوقلژ و همه ی مردم شهرمان، با سرنوشت قهرمان کتاب تابستان شاد، چه ارتباطی؟! روزی که آن سنگ، به خواست کل اوقلژ، ازبالای ديوار قلعه فرو غلتيد، مسئله را چندان جدی نگرفتم و آن رخداد شگرف را بيشتر، ناشی از هم زمان شدن تصادفی عين و ذهن دانستم، اما امروز، به آن رخداد به عنوان يک انطباق تصادفی عين و ذهن نگاه نمی کنم، بلکه عميقا، اعتقاد دارم که همه ی چيزها به هم مربوط هستند و پيداکردن رابطه ی بين آنها، وقتی ميسر است که واقعا، به مرتبط بودن ذات آن رابطه ها، معتقد باشيم و آنوقت، خواهيم ديد که پيداکردن پاسخ همه ی سؤالهای ما، جز پيدا کردن چيزهای غايبی نيست که به دليل خيره نشدن ما در حوزه ی آن ار تباط ها، باطنی شده اند؛ در حالی که حضور دارند و اشکال، فقط در بی توجهی و بی تمرکزی ما است و بی توجهی و بی تمرکزی ما هم، ناشی از هزار تکه شدن نقشه ی برون تاريخی و درون تاريخی است که ما به آن تعلق داشته ايم و امروز، حتی اگر آن را در قالب های صد در صد واقعی و پذيرفته شده هم ارائه بدهيم، بازهم، غير واقعی می نمايند و در مواردی هم، افسانه و از همه بدتر، هذيان هائی جلوه می کنند، ناشی شده از تنش های آرزومندی قومی که بايد بقايايش را در سنگواره ها، در جلوه های وجودی انسان و حيوان جست؛ يعنی در آنجا که انسان با فشار مقدر شده در اين منظومه از درون حيوانيت حيوان، به بيرون جهيده است!

روی نقشه ی عالم، وسعتی به ما اختصاص داده شده است که همه ی شرق و غرب و شمال و جنوب آن را، در خود دارد، اما وقتی سراغ عنصر انسانی آن گرفته می شود، ناگهان دستی از بالا می آيد و اشاره به جائی می کند که در پشت نقشه واقع شده است. همين حالا، نقشه ی عالم را در رو به روی خودم دارم و به اعتبار اينکه هر شيئی، جلوی دارد و پشتی، می پذيرم که پشت عالم هم بايد در پس همين نقشه باشد و به همين دليل از خودم سؤال می کنم که ما، در واقعيت عالم، در کجای اين قرار گرفته ايم؟! روی نقشه که چيزی را نشان نمی دهد و برای ديدن پشت آن هم، کافی است که دستم را پيش ببرم و آن را پشت و رو کنم. اما، ترس من از اين است که با پشت و رو شدن آن، ناگهان، همان هم زمانی عين و ذهنی پيش بيايد که در آن غروب نمور، ميان برج و باروهای از هم پاشيده شده ی شهر، بين ذهن کل اوقلز و آن سنگ نامتعادل ايستاده بر بلندی آن ديوار پيش آمد! در آنجا، فقط يک سنگ بود که از جائی به جائی، نقل مکان می کرد، اما در اينجا اگر اين همزمانی واقع شود، آنوقت، " باور" من پشت و رو خواهد شد. مگر نه اينکه " باور" عبارت است از يک حرکت نا متعادل؟! – کتاب تابستان شاد . صفحه ی 20 –

و باز، از پنجره به بيرون نگاه می کنم: نه دودگيری است و نه ساختمانی است. تنها، يک نقشه است، به شکل گربه ای خسبيده، معلق در جائی، ميان آسمان و زمين؛ يعنی در افق. در افق هيچ نيچ کای عزيز من!